
اهدای نوبل ادبیات به «ژان ماری گوستاو لوکلزیو»
«ژان ماری گوستاو لوکلزیو» نویسندهی شصتوهفت سالهی فرانسوی پس از بیست و دو سال کشور فرانسه را باری دیگر به صحنه نوبل ادبیات کشاند. «لوکلزیو» در حالی معروفترین و گرانترین جایزه ادبی سال را از آن خود کرد که منتقدان آمریکایی و اروپایی دم از «مرگ فرهنگ و ادبیات فرانسه» میزدند. «لوکلزیو» هنگام اعلام برنده نهایی نوبل در منزل خود در شهر پاریس به سر میبرده و مشغول خواندن رمان «دیکتاتور غمها» نوشته «استیگ داگرمن» نویسنده سوئدی بوده و خبر را از زبان همسرش شنیده است. آکادمی «لوکلزیو» را «نویسنده سبکهای جدید، ماجراجوییهای شاعرانه، اشتیاق و کشش جسمانی و کاشف بشریت در وانفسای تمدن حکمفرما» توصیف کرد و او را بخاطر نوشتن رمان «بیابان» ستود.
به اعتقاد منتقدان ادبی جهان آکادمی نوبل هر ساله با اعلام برنده نهایی خود موجب شگفتی جهانیان میشود و امسال نیز اهدای نوبل به «لوکلزیو» از این جهت همگان را شگفتزده کرده که این نویسنده پرآوازه فرانسوی هیچ فعالیت سیاسی و غیرادبی آشکاری در کارنامه چهل و پنج ساله نویسندگی خود ندارد. اهدای نوبل ادبیات به «لوکلزیو» بازتابهای گستردهای در میان رسانههای ادبی جهان داشت اما آمریکاییها به خاطر اظهارات «هاروس اینگدال» دبیر آکادمی نوبل دربارهی وضعیت منفعل امروز ادبیات آمریکا، از پوشش خبری این واقعه سر باز زدند و سطحی به آن پرداختند. [ مرتبط: صفحهی ویژهی «لوکلزیو» در سیب گاززده | صفحهی ویژهی جوایز ادبی سال ۱۳۸۷ جهان در سیب گاززده | مهمترین وقایع ادبی جهان در سال ۱۳۸۶]
درگذشت «محمود درویش» شاعر صلحطلب فلسطینی
درگذشت «محمود درویش» شاعر فلسطینی که از شهرت جهانی خوبی برخوردار بود در تمام رسانههای مهم ادبی جهان بازتاب گستردهای داشت. درگذشت وی همچنین فلسطینیان را به سه روز عزای عمومی کشاند و رئیسدولت خودگردان و دیگر دولتمردان این کشور را به ادای احترام به وی واداشت. «محمود درویش» كه برای انجام عمل قلب در بیمارستان هوستون تگزاس آمریكا تحت مراقبتهای پزشكی بود پس از عمل قلب دچار حمله قلبی شد و چشم از جهان فروبست. «درویش» در حالی جهان را ترک گفت که ساعتی پیش از عمل خود شعری به نام «مرگی كه شكستش دادم!» را در بستر بیماری سروده بود.
«محمود درویش» سالها علیه جنایات اسرائیل در فلسطین شعر سرود و به همین خاطر مجبور به ترك وطن شد. «درویش» آنقدر در جهان از محبوبیت خوبی برخوردار بود که رسانههای آمریکایی نیز دربارهاش نوشتند: «محمود درویش نمادی از مشكلات فلسطین اشغالی است و به همین خاطر موضوعاتی چون تبعید و مبارزه جایگاه خاصی در اشعارش دارد. وی در سال ۱۹۸۸ به طور نمادین بیانیه آزادی فلسطین را سرود.» «محمود عباس» رئیس دولت خودگردان فلسطین نیز درگذشت این شاعر فلسطینی را این طور توصیف کرد: «مرگ وی جای خالیای در فرهنگ، سیاست و زندگی ملی كشور فلسطین است. كلمات قادر به ابراز ناراحتی قلبی ما از درگذشت وی نیستند.»
درگذشت «سولژنیتسین» نویسندهی نوبلی روسیه
«الكساندر سولژنیتسین» تولستوی زمان حال ادبیات معاصر کشور روسیه لقب داشت و عمده شهرت خود را مدیون دو كتاب «مجمعالجزایر گولاك» و «یك روز از زندگی ایواندنیسویچ» بود. وی از مخالفان سرسخت رژیم كمونیستی شوروی سابق بود و به همین خاطر سالهای زیادی از زندگی خود را نیز در تبعید گذراند. «سولژنیتسین» همانند میلیونها تن دیگر از هموطنانش، سالهای بسیاری از عمرش را در زندانهای شوروی گذارند و همین موضوع را دستمایهی نگارش بسیاری از داستانهایش قرار داد.
حضور چهرههای سیاسی کشور روسیه از جمله «دیمیتری مددوف» رئیسجمهور این کشور در مراسم تدفین «سولژنیتسین» درگذشت وی را از اهمیت زیادی در رسانههای جهان برخوردار کرد. «سولژنیتسین» به خاطر سالها سختی و همچنین نگارش رمانهای «مجمعالجزایر گولاگ» و «یكی از روزهای زندگی ایوان دنیسوویچ» در سال ۱۹۷۰ جایزه ادبی نوبل را از آن خود کرد. وی در سال ۱۹۷۴ از شوروی سابق اخراج شد تا آنكه «میخائیل گورباچوف» آخرین رهبر كمونیست روسیه در سال ۱۹۹۰ بار دیگر او را شهروند روسیه كرد. پس از درگذشت «سولژنیتسین» تا به امروز مهمترین خیابان روسیه به نام وی شده و به تازگی نیز سایتی درباره زندگی و آثار وی تاسیس شده است.
درگذشت «آرتور سی کلارک» خالق «اودیسه فضایی»
درگذشت «آرتور سیکلارک» استاد داستانهای «علمی تخیلی» جهان که بیشتر بهخاطر رمان «۲۰۰۱: اودیسه فضایی» در میان علاقهمندان کتاب و ادبیات شهرت داشت در آخرین روزهای پایانی سال ۱۳۸۶ بازتاب زیادی در ایران نداشت اما از مهمترین وقایع ادبی سال ۲۰۰۸ به حساب میآید. «کلارک» به علت ناتوانی جسمی از دههی ۶۰ بر روی ویلچر بود و در نهایت نیز بر اثر عارضه تنفسی درگذشت. وی با وجودی که داستاننویسی را از جوانی شروع کرده بود اما اولین بار در سال ۱۹۶۸ بود که با داستان کوتاه «نگهبان» به شهرت رسید.
ساخت فیلم «۲۰۰۱: اودیسه فضایی» ساخته «استنلی کوبریک» بر اساس رمان «کلارک» نیز وی را به یکی از اساتید ژانر «علمی تخیلی» در دنیا تبدیل کرد. «کلارک» پیش از این رمان نیز در کتابهای دیگر به پیشرفتهای تکنولوژیکی بشر اشاراتی کرده بود که در ابتدا مورد توجه کارشناسان قرار نگرفت اما بعدها توجه همگان را به خود جلب کرد. وی همچنین به خاطر رمان «اودیسه فضایی» به عضویت افتخاری سازمان هوافضای آمریکا «ناسا» در آمد اما وی بیشتر از هر کاری نویسندگی را میپسندید. رمان «آخرین تئوری» نیز آخرین کتاب «کلارک» است که پس از مرگ وی راهی بازار کتاب آمریکا شد.
اهدای «بوکر ادبی» به «آراویند آدیگا» نویسندهی هندی
موسسهی بوکر سال ۲۰۰۸ دو جایزه اهدا کرد. اولین آن «بهترین بوکرها» بود که به مناسبت چهلمین سال فعالیت این جایزه ادبی به «سلمان رشدی» برای رمان «بچههای نیمهشب» اهدا شد و دیگری جایزه سالانه «بوکر ادبی» بود که به «آراویند آدیگا» نویسنده سیوسه سالهی هندی رمان «ببر سفید» تعلق گرفت. «آدیگا» در حالی این جایزه معتبر اروپایی را از آن خود کرد که تازه پا به عرصهی نویسندگی گذاشته بود و «ببر سفید» نخستین رمانش به حساب میآمد. آدیگا همچنین سومین نویسندهی تاریخ بوکر است که بهخاطر نخستین رمانش این جایزه معتبر را برده.
«آراویند آدیگا» ۲۳ اکتبر سال ۱۹۷۴ در «ماداراس» هند بهدنیا آمده اما در کشور استرالیا بزرگ شده و در دانشگاه کلمبیا و سپس در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده است. وی نویسندگی را با روزنامهنگاری برای چندین و چند نشریه از جمله «تایم» شروع کرد. رمان «ببر سفید» داستان پسری به نام «بالرام هالوای» است که پدرش سالها در کشور هند کالسکهکش بوده است. «بالرام» اما در زندگی خود تصمیم گرفت تا شغل پدر را ادامه ندهد و پیشرفت کند و چایفروش قهاری شود اما در این راه به دغلبازی و دروغگویی میافتد و منافع خانوادهاش را فدای منافع شخصی خود میکند. [مرتبط: تاج «بهترین بوکرها» بر سر سلمان رشدی | صفحهی ویژهی «آراویند آدیگا» در سیب گاززده]
اهدای «گنکور» به «عتیق رحیمی» نویسنده افغانی
«عتیق رحیمی» نویسنده رمان «سنگ صبور» نخستین برندهی افغانی معتبرترین جایزه ادبی کشور فرانسه «گنکور» است. «رحیمی» نویسندهی چهلوشش سالهی افغانی توانست با دریافت این جایزه نامش را در کنار بزرگانی همچون مارسل پروست، سیمون دو بووار، رومن گاری و مارگریت دوراس در لیست برندگان تاریخ صد و پنج سالهی جایزه گنکور قرار دهد.عتیق رحیمی نویسنده و کارگردان متولد سال ۱۹۶۲ در شهر کابل پایتخت افغانستان است. عتیق رحیمی در خانوادهای لیبرال بزرگ شده و در نوجوانی به دبیرستان فرانسویزبانان شهر کابل رفته است. وی در سال ۱۹۷۳ و همزمان با کودتای افغانستان و دستگیری پدر و عمویش به نویسندگی روی آورد و شروع به نوشتن کرد.
پس از آزادی پدر رحیمی از زندان، خانوادهی وی به قصد مهاجرت به هند وطن خود را ترک گفتند اما عتیق رحیمی تا پس از کودتا موفق نشد به آنها بپیوندد. وی در این زمان در معدنی در افغانستان کار میکرد و سپس بعدها در سال ۲۰۰۰ با الهام از این دوره از زندگی خود نخستین رمان خود را به زبان فارسی به نام «خاک و خاکستر» منتشر کرد. رحیمی در سال ۱۹۸۴ و با ناآرام شدن فضای سیاسی کشورش به پاکستان رفت و سپس عازم فرانسه شد و پناهندگی سیاسی گرفت و در دانشگاه سوربن پاریس مشغول به تحصیل شد. رحیمی در نهایت در این دانشگاه از رشته علوم ارتباطات رادیویی دکترا گرفت. «سنگ صبور» نخستین رمان «عتیق رحیمی» به زبان فرانسه است. [مرتبط: جایزه «گنکور» سال ۲۰۰۸ به افغانستان رفت | ده چیزی که باید دربارهی «عتیق رحیمی» بدانیم]
اهدای جایزه بخش ادبی «پرنس استریاس» اسپانیا به «مارگارت آتوود»
«مارگارت آتوود» نویسندهی کانادایی برندهی بخش ادبی جایزهی پنجاه هزار یورویی «پرنس استریاس» اسپانیا در سال ۲۰۰۸ است. «پرنس استریاس» نیز پس از «نوبل»، «بوکر» و «گنکور» از معتبرترین جوایز ادبی دنیاست. «آتوود» در حالی این جایزه را از آن خود کرد که به گمان منتقدان ادبی دنیا «هاروکی موراکامی» ژاپنی شانس بیشتری برای دریافت این جایزه را داشت. هیئت داوران این جایزه «آتوود» را شایستهی تقدیر برای «یک عمر تلاش بینظیر ادبی» دانستند و او را نویسندهای معرفی کردند که سالها در راستای «دفاع از حقوق زنان» تلاش و با «بیعدالتیهای اجتماعی» مبارزه کرده است.
«مارگارت آتوود» پیش از این جوایز «بوکر» سال ۲۰۰۰ و جایزهی ادبی «آرتور سی.کلارک» را از آن خود کرده بود و جدای نویسندگی و روزنامهنگاری سالها فعالیتها فمینیستی داشته است. «آتوود» در اُتاوای کانادا بدنیا آمده و سالیان کودکی را در کبک گذرانده است. وی از شش سالگی به نویسندگی علاقه نشان داد و در نهایت نیز در دانشگاه تورنتو هنر خواند. از «مارگارت آتوود» تا به حال رمانهای چون «قصه کُلفَت» و «اوریکس و کریک» ترجمهی سهیل سمی، «عروس فریبکار» و «آدمکش کور» ترجمهی شهین آسایش و «گریس دیگر» ترجمهی جلال بایرام به فارسی منتشر شدهاند. [جایزهی «پرنس استریاس» در دستان مارگارت آتوود و تزوتان تودوروف]
اهدای جایزه «ایمپک دوبلین» به «راوی هیج» نویسندهی تازهکار
«راوی هیج» نویسندهی چهل و چهار سالهی لبنانی برندهی «جایزهی ادبی ایمپک دوبلین»سال ۲۰۰۸ است. این جایزهی صد هزار پوندی گرانترین جایزهی کتاب در سراسر جهان به حساب میآید و «راوی هیج» که زبان انگلیسی زبان سوم اوست، موفق شد در رقابت با «فیلیپ راث»، «توماس پینچون» و «مارگارت آتوود» این جایزه را از آن خود کند. «هیج» نویسنده تازهکاری است و این جایزه به خاطر رمان «بازی دو نیرو» به او تعلق گرفت. این کتاب جنگ داخلی لبنان در سالهای ۱۹۸۰ را نشان میدهد و عنوان کتاب اشاره به بازی قماری دارد که در یکی از درامهای مشهور ویتنام به کار رفته است.
«راوی هیج» متولد بیروت است و در لبنان و قبرس بزرگ شده. در سال ۱۹۸۲ به «نیویورک» مهاجرت کرده و در رشتهی عکسبرداری تحصیل کرده است. وی سپس در سال ۱۹۹۱ ساکن «مونترال» کانادا شده و در کالج «داوسون» هنر خوانده است. «هیج» در این مدت، چند وقتی را در موزههای کانادایی کار کرده است. «هیج» وقتی هجده سالش بوده، تازه شروع به یادگیری زبان انگلیسی کرده و زندگی در نیویورک و کانادا او را در یادگیری بیش از پیش انگلیسی کمک کرده است. [راوی هیج، نویسنده لبنانی برندهی گرانترین جایزهی کتاب جهان شد]
درگذشت «هارولد پینتر» نمایشنامهنویس انگلیسی برنده نوبل ادبیات
«هارولد پینتر» نمایشنامهنویس و شاعر انگلیسی برنده نوبل ادبیات در حالی در آخرین روزهای سال ۲۰۰۸ چشم از جهان فرو بست که میلیونها نفر از شیفتگانش در سراسر جهان کریسمس را جشن گرفتند. «هارولد پینتر» که سالها از سرطان رنج میبرد، در هفتاد و هشت سالگی به آرامش رسید. «هارولد پینتر» هر چند به جز نمایشنامهنویسی در حوزههای دیگر هنری از جمله شاعری، فیلمنامهنویسی، بازیگری و کارگردانی و حتی سیاست شهرت داشت اما بیشتر از هر چیزی از تاثیرگذارترین چهرههای تئاتر امروز دنیا به حساب میآمد.
«پینتر» ۱۰ اکتبر سال ۱۹۳۰ در خانوادهای یهودی در شهر لندن بهدنیا آمد. از جوانی به بازیگری علاقه نشان داد و در سال ۱۹۵۱ بود که نخستین نمایشش را به نام «اتاق» منتشر کرد. «هارولد پینتر» از همان جوانی کتابخوانی حرفهای بود و در جوانی تمامی آثار «داستایفسکی»، «جورج الیوت»، «ویرجینیا وولف» و «ارنست همینگوی» را مطالعه کرد. وی سپس به عضویت حلقهی دوستان تاثیرگذار و بانفوذی درآمد که بعدها در شکلگیری جریانات ادبی و هنری انگلستان نقش بهسزایی ایفا کردند. [این نویسندگان نیز در سال ۲۰۰۸ درگذشتند: «آلن روبگریه»، «دیوید فاستر والاس»، «سیمون گری» و «مایکل کرایتون» | مرتبط: یادداشت «هارولد پینتر» دربارهی ایالات متحدهی آمریکا | «هارولد پینتر» درگذشت]
انتشار مجموعهی «داستانهای بیدل شاعر» نوشتهی «جیکی رولینگ»
«جیکی رولینگ» خالق مجموعه رمانهای «هری پاتر» با انتشار مجموعه «داستانهای بیدل شاعر» به بچههای بیسرپرست جهان هدیه کریسمس داد. این نویسنده خوشاقبال انگلیسی تمام عواید حاصل از فروش این کتاب خود را که پرفروشترین کتاب سال ۲۰۰۸ نیز به حساب میآید به امور خیریه اختصاص داد. «داستانهای بیدل شاعر» با فروش دو نسخه در هر دقیقه رکورد تازهای در تاریخ ادبیات جهان ثبت کرد.
«داستانهای بیدل شاعر» نخستین كتابی است كه «جیكی رولینگ» پس از خداحافظی با هری پاتر، منتشر میكند. منتقدان ادبی دنیا فروش خوبی را برای این كتاب پیشبینی میكنند. «داستانهای بیدل شاعر» مجموعهای از پنج داستان افسانهای است. «داستانهای بیدل شاعر» در نخستین چاپ خود هفت و نیم میلیون نسخه منتشر شده و به ده زبان از جمله فرانسوی، آلمانی، چینی و ژاپنی ترجمه شده است. مجموعههای «هری پاتر» بیش از ۴۰۰ میلیون نسخه در سراسر جهان فروش كرد و پس از كتاب انجیل بهعنوان پرفروشترین كتاب تاریخ جهان شناخته شد. «جیكی رولینگ» نیز با ثروت ۵۶۰ میلیون پوندی كه از فروش هری پاتر به دست آورده از «الیزابت دوم» ملكه انگلستان نیز ثروتمندتر است و جزو ۱۰ ثروتمند برتر جهان جای دارد.

«نیویورکر» به گفتهی بسیاری از منتقدان ادبی، معتبرترین و تاثیرگذارترین نشریه ادبی دنیا است. این مجله با قدمتی بیش از هشتاد سال فعالیت ادبی، با مهمترین نویسندگان دنیا از جمله ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر و نویسندگانی امروزیتر چون جی.دی. سلینجر، پل آستر، تی.سی. بویل، هاروکی موراکامی و جان آپدایک همکاری کرده است. اعتبار «نیویورکر» در این حد است که حتی چاپ یک مطلب در این نشریه آمریکایی در پیشرفت ادبی نویسندهی آن نقش به سزایی دارد، به همین خاطر انتشار داستان، شعر و مقاله در «نیویورکر» یکی از آرزوها و گاه رویاهای اغلب نویسندگان دنیا تبدیل شده است.
مجلهی «نیویورکر» هر سال ۴۷ شماره منتشر میشود و قسمتهای مختلفی همچون گزارش، نقد، مقاله، کاریکاتور، شعر و داستان دارد. اولین شمارهی «نیویورکر» در هفده فوریه سال ۱۹۲۵ توسط هارولد راس و همسرش جین گرنت خبرنگاران نیویورک تایمز منتشر شد و سردبیری مجله تا سال ۱۹۵۱ به دست راس بود. راس در این مدت با نویسندگان مطرح قرن بیست و بیست و یکم همچون آن بتی، جان چیور، آلیس مونرو و ولادیمیر ناباکوف همکاری کرد. «نیویورکر» در آغاز فعالیت خود به طور معمول دو یا سه داستان در هفته منتشر میکرد، اما امروزه کمتر شمارهای را شاهدیم که بیشتر از یک داستان در آن منتشر شود. داستانهای نیویورکر از نظر شیوهی داستاننویسی و سبک گسترهی وسیعی دارد و از داستانهای جان آپدایک گرفته تا سوررئالهای دونالد بارتلمی در آن منتشر شده است. پس از مرگ راس، ویلیام شان سردبیر مجله شد و بعد او رابرت گوتلیب و سپس تینا براون این سمت را بر عهده گرفتند. از سال ۱۹۹۸ دیوید رمنیک سردبیر «نیویورکر» شده است.
کاریکاتورهای «نیویورکر» از معروفترین کاریکاتورهای جهان هستند و طرفداران زیادی دارد. «رابرت منکوف» دبیر فعلی بخش کاریکاتورهای «نیویورکر» است و از سال ۱۹۹۸ مسئولیت این بخش را بر عهده دارد. «نیویورکر» همینطور در هر شماره چند کاریکاتور بدون شرح منتشر میکند و شمارهی بعد بهترین عبارتی که خوانندههای مجله دربارهی آن نوشتهاند، همراه کاریکاتور منتشر میکند. «نیویورکر» با وجودی که مجلهای ادبی و هنری است، اغلب اوقات تحلیلهای سیاسی نیز منتشر میکند و دیدگاه لیبرال دارد. با این همه، گزارشهای سیاسی «نیویورکر» نیز گاه از جنجالیترین گزارشهای جهان میشود و بازتاب بینالمللی در دیگر رسانههای دنیا دارد. برای مثال؛ اطلاعاتی که دربارهی زندانهای مخفی آمریکا در نقاط مختلف جهان چند سال پیش در مقالهای سیاسی در نیویورکر منتشر شد، بازتاب گستردهای داشت و حتی شبکههای مهم تلویزیونی همچون بی.بی.سی و سی.ان.ان از آن صحبت کردند. پیشبینی جنگ از دیگر مقالات پر سر و صدای «نیویورکر» در سالهای اخیر است.
رو جلد «نیویورکر» از مهمترین بخشهای مجله است. رو جلد «نیویورکر» در شمارهی ۲۴ سپتامبر سال ۲۰۰۱ که پس از واقعه یازده سپتامبر منتشر شد، از معروفترین روجلدهای «نیویورکر» است که در آن دو برج سازمان تجارت جهانی در پسزمینهای سیاه کشیده شده است. این طرح کار «آرت اسپیگلمن» است. دیگر روجلد بهیادماندی «نیویورکر» مربوط میشود به ۲۹ مارس سال ۱۹۷۶ که طرحی بود از «سول استاینبرگ» به نام «چشمانداز جهان از خیابان نهم» که به گفتهی بسیاری از طرفداران «نیویورکر» بهیادماندیترین روجلد مجله است. طبق آخرین آمار منتشر شده در سال ۲۰۰۴، «نیویورکر» نزدیک به یک میلیون مشترک دارد و بیشترین خوانندهاش در کالیفرنیا و سپس در نیویورک است. همچنین میانگین سن خوانندگان مجله در سال ۲۰۰۴ چهل و شش سال بوده است. نیویورکر از اواخر دههی نود میلادی به اینترنت علاقهمند شده و سایت مجله را به آدرس www.newyorker.com تاسیس کرده است. گفته میشود که این سایت شامل چهار هزار شمارهی مجله و نزدیک به نیم میلیون صفحه آرشیو «نیویورکر» است.

پیش از این دوستیام با «الیاس علوی» و «سید ضیاء قاسمی» که هر دو از شاعران خوب امروز افغانستان هستند، مرا به خواندن شعر «امروز» ادبیات افغان علاقهمند کرد. پس از آن با خواندن اشعاری که چه در فصلنامهی «فرخار» یا چه در سایتهای مختلف دیگر منتشر شده بود، شگفتزده شدم. این روزها نیز انتشار مجموعه شعر «من گرگ خیالبافی هستم» سرودهی «الیاس علوی» و نمایش «حسینقلی مردی که لب نداشت» به کارگردانی «حمید پورآذری» با بازی خوب دوستان افغانی و پیش از آن نمایش «بدون خداحافظی» به کارگردانی «کتایون فیض مرندی» – که دو سال پیش دیدم – مرا بیشتر شیفتهی دنیای ادبیات امروز افغانستان کرده. امروزه خجالت میکشم که کشورم به بچههای افغانی متولد ایران کارت هویت نمیدهد و نمیتوانند دانشگاه بروند و حتی از کشور خارج شوند، در حالی که همین کشورم وقتی اسم از شعرای کهن پارسی میآید، بوق و کرنایش گوش آدم را کر میکند اما به یاد نمیآورد زمانی افغانستان هم جزئی از ایران بوده. بدتر از آن خجالت میکشم از نگاه بیشتر هموطنانم وقتی به چشمان یک افغانی نگاه میکنند. بهجای آن بسیار خوشحالم که «گنکور» فرانسه امسال، شانس این را داد که با آثار نویسندهای آشنا شوم که پیش از این نامش را هم نشنیده بودم. یکی از دوستان نزدیک «عتیق رحیمی» پس از اعلام برنده نهایی «گنکور» یادداشتی در «نوول ابزرواتور» نوشت و به ده، یازده چیزی اشاره کرد که باید درباره این نویسنده افغان بدانیم.
کابل عشق من
«عتیق رحیمی» شیفتهی آثار «مارگریت دوراس» است. ناشر فرانسوی آثار رحیمی هم همان ناشر آثار دوراس است و اصلا رحیمی به این خاطر کتاب «سنگ صبور» را به این ناشر داده که کتابهای دوراس را منتشر کرده است. رحیمی وقتی به فرانسه آمد با آثار دوراس آشنا شد و فیلم «هیروشیما عشق من» را دید. رحیمی در این باره میگوید: «به سینما رفتم تا این فیلم را ببینم. هیچی از فیلم نفهمیدم اما با خودم گفتم؛ کابل هیروشیمای من خواهد بود.» رحیمی بعدها ترجمه فارسی یکی از آثار دوراس را در کتابخانهای پیدا کرده و آن را خوانده. میگوید: «کتاب حسابی از بین رفته بود و به سختی میشد آن را خواند اما برای من به یک گنج تبدیل شد.» بعدها «عتیق رحیمی» با نوشتن «خاک و خاکستر» با «سابرینا نوری» آشنا شد که بعدها این رمان را به فرانسه ترجمه کرد و دنبال ناشر میگشتند که عتیق رحیمی هیجانزده گفت: «انتشارات پی.او.ال، همان ناشری که آثار دوراس را چاپ کرده.»
«عتیق رحیمی» مسیحی، یهودی، مسلمان و بیدین است
«عتیق رحیمی» درباره دین حرف جالبی میزند. میگوید: «من بودائیام چون از ضعفهایم آگاهم. من مسیحیام چون به ضعفهایم اعتراف میکنم. من یهودیام چون ضعفهایم را به سخره میگیرم. من مسلمانم چون با ضعفهایم مبارزه میکنم. من بیدینم اگر خدا قادر متعال [بر همه چیز قدرتمند] باشد.»
عشق به برادر
«عتیق رحیمی» درباره افغانستان میگوید: «هیچ کشوری در جهان به اندازه افغانستان در طول چهل سال با این همه رژیم و حکومت سر و کله نزده است.» رحیمی متولد سال ۱۹۶۲ است. پدر و مادرش لیبرال بودند و به همین خاطر به مدرسه فرانسویزبانان کابل رفت. با کودتای کمونیستی سال ۱۹۷۸ برادر رحیمی کمونیست شد. رحیمی آن روزها شیفتهی هنر هفتم بوده و حتی از موسسه «انیشتین» در مسکو بورس تحصیلی میگیرد اما به روسیه نمیرود. رحیمی بعدها در سال ۱۹۸۴ از فرانسه پناهندگی میگیرد اما تا سال ۱۹۹۰ از به قتل رسیدن برادرش مطلع نمیشود. امروزه، پدر و مادر رحیمی به همراه یکی از خواهرانش در آمریکا به سر میبرند و خواهر دیگرش ساکن کابل است. وقتی «گنکور» را اعلام کردند، رحیمی به دوستش گفت: «به سختی میتوانم زندگی کنم» [و تو به اندکی مرگ احتیاج داری – الیاس علوی]
«سنگ صبور» نخستین رمان فرانسوی رحیمی
رحیمی با وجود تحصیل در مدرسهی فرانسویزبانان کابل و بعدها زندگی در فرانسه، نخستین بار در سال ۲۰۰۲ بود که داستاننویسی به زبان فرانسه را آغاز کرد. رحیمی میگوید: «وقتی در سال ۲۰۰۲ پس از هجده سال تبعید در فرانسه به افغانستان بازگشتم، آن موقع بود که برای نخستین بار توانستم به فرانسه بنویسم. پیش از آن احساس میکردم نمیتوانم.» رحیمی بعدها برای فرانسهنوشتن بیشتر تلاش کرده و در سال ۲۰۰۸ رمان «سنگ صبور» را به فرانسه منتشر کرد. جالب آنکه این سالها جز «رحیمی» نویسندگان غیرفرانسوی زیادی بودهاند که آثارشان با اقبال خوبی در این کشور روبرو شده. «جاناتان لیتل» نیز که دو سال پیش «گنکور» برد نمونهی دیگریاست.
مشکلات رحیمی برای فیلمبرداری «خاک و خاکستر»
رحیمی در سال ۲۰۰۳ یعنی یک سال و نیم پس از سقوط طالبان و سه سال پس از انتشار رمان «خاک و خاکستر» تصمیم گرفت که فیلمی بر اساس کتابش بسازد. همان موقع بود که به یک روستایی در شمال افغانستان رفت و در این باره میگوید: «وقتی دکورمان را نصب کردیم همهی مردم تصور میکردند که ما آمدهایم تا روستا را بازسازی کنیم. روزی که صحنه آتش را فیلمبرداری میکردیم، آتش به مسجد روستا نزدیک شد و اهالی روستا خشمگین شدند. بعد رفتم و به آنها توضیح دادم و گفتم که داریم فیلم میسازیم و میخواهیم نشان دهیم چطور کمونیستها روستا را از بین بردند.» روستاییها هم از او با یک قرآن و یک فرش تشکر کردند.
س.ا.ن.س.و.ر کتاب «عتیق رحیمی» در ایران
هشت سال پیش، انتشار رمان «خاک و خاکستر» در ایران با اقبال خوبی روبرو شد. اما بعدها وقتی قرار شد رمان «هزاران خانهی رویا و وحشت» در ایران منتشر شود، آقایان گرامی دستور دادند چهل صفحه از صد و شصت صفحه کتاب حذف شود و رحیمی هم گفت: عمرا. [یا بهعبارتی: بمانید تو خماریاش!]
تاثیر از «بهاالدین مجروح» شاعر افغان
یکی از دوستان نزدیک «رحیمی» به نام «لوران مارشو» میگوید: «عتیق رحیمی پسر معنوی شاعر بزرگ افغان بهاالدین مجروح است.» رحیمی نیز خود در این باره تعریف میکند: «وقتی چهارده یا پانزده سال داشتم، اتفاقی کتابی از مجروح را در کتابفروشیای در کابل دیدم و آن را خریدم.» رحیمی بعدها شیفتهی این شاعر افغانی میشود و تمام ترجمههای فرانسوی اشعار وی را میخواند. «یونگ، فروید و حتی چنین گفت زرتشت را خواندم و آن وقت بود که فهمیدم که مجروح مثل افسانهی پریان است و باید شروع به خواندن همه آثارش بکنم.»
در شرق «پایانی» نیست
«رحیمی» سالها شیفتهی سینما بوده. از آثار «ونکار وای» لذت میبرد و «خون به پا میشود» پل اندرسون را نیز میپسندد و شیفتهی کارگردانی «کوبریک» است. رحیمی بعدها در سوربون پاریس بیشتر با سینما آشنا شده اما نکته جالبی در این باره میگوید: «همیشه برایم جالب بوده که در فرهنگ غرب، همه چیز به پایان میرسد. پایان بندی در غرب مشخص است. اما در فلسفه شرق همیشه تکرار هست و بینهایت و هیچگاه پایانی نیست.»
«رحیمی» عاشق «شوبرت» است
«عتق رحیمی» جایی تعریف میکند: «وقتی مشغول نوشتن سنگ صبور بودم، برخلاف معمول، آهنگ «لیدر» شوبرت را گوش میکردم. بعدها بود که فهمیدم شعری شوبرت را بسیار تحت تاثیر قرار داده تا این آهنگ را بسازد و آن شعر میگوید: «بنگر مردی که چشمانش باز است اما درونش نمیبیند.»
تهیهکننده برنامههای تلویزیونی و رادیویی
«عتیق رحیمی» مدت زیادی تهیهکننده چندین و چند برنامهی تلویزیونی و رادیویی بوده. این برنامهها را یک شبکهی خصوصی به نام «تلهتولو» در استرالیا پخش میکرده است. این شبکه تلویزیونی سالها بعد شبکه رادیویی «آرمان» را در افغانستان راهاندازی کرد. «عتیق رحیمی» در این ایام برنامههای تلویزیونی طنز هم ساخته و تا حدودی در افغانستان شهرتی بههم زده. «رحیمی» درباره تنها راه نجات افغانستان میگوید: «اگر قرار باشد چیزی افغانستان را نجات دهد، آن چیز حتما به فرهنگ و آموزش مربوط میشود.»
GUNTER GRASS
So many of your books, like The Rat, The Flounder, From the Diary of a Snail, or Dog Years, center on an animal. Is there some special reason for that?
Perhaps. I have always felt we speak too much about human beings. This world is crowded with humans, but also with animals, birds, fish, and insects. They were here before we were and they will still be here should the day come when there are no more human beings. There is one difference between us: in our museums we have the bones of the dinosaurs, enormous animals that lived for many millions of years. And when they died, they died in a very clean way. No poison at all. Their bones are very clean. We can see them. This will not happen with human beings. When we die there will be a terrible breath of poison. We must learn that we are not alone on the earth. The Bible teaches a bad lesson when it says that man has dominion over the fish, the fowl, the cattle, and every creeping thing. We have tried to conquer the earth, with poor results.
شما میتوانید برای خواندن ادامه مصاحبه روی لینک کلیک کنید

«سایبرپرس» یکی از پایگاههای مهم خبری منطقه فرانسویزبان «کبک» کشور کانادا است. حدود یک هفته پیش این پایگاه تصمیم گرفت به سراغ منتقدان و صاحبنظران ادبیات برود و از آنها لیست «کلاسیکهای امروز ادبیات دنیا» را جویا شود. به عبارت دیگر از آنها پرسید که به نظرشان کدامیک از رمانها و مجموعه داستانهایی که پس از سال ۱۹۸۰ میلادی منتشر شده، در آینده در لیست «کلاسیکهای ادبیات دنیا» قرار خواهند گرفت. البته این نظرخواهی بیشتر برپایه حدس و گمان بود، چرا که کلاسیکهای واقعی به مروز زمان مشخص میشوند و هر کتابی که آزمون مشکل «گذشت زمان» را به خوبی سپری کند، «کلاسیک» و جاویدان میشود. با این حال، به قول مارک تواین «از کلاسیکها زیاد صحبت میشود اما کمتر خوانده میشوند.» به این معنا که بارها دیدهایم که آدمهای زیادی و حتی منتقدان ادبی بسیاری از شاهکار «در جستوجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست ستایش میکنند، بدون آنکه حتی یک جلد از آن را خوانده باشند.
«سایبرپرس» دو لیست از کلاسیکهای به اصطلاح امروز ادبیات دنیا ارائه کرده است. در یک لیست نظر پایگاه «سایبرپرس» را بیان کرده و در لیست دیگری از اساتید دانشگاه، منتقدان ادبی، نویسندگان و خلاصه صاحبنظران پرسوجو کرده است. «سایبرپرس» در لیست اولی یعنی همان لیست پیشنهادی خود، این کتابها را «کلاسیکهای امروز ادبیات دنیا» معرفی کرده است: «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» نوشته «ایتالو کالوینو» نویسنده ایتالیایی؛ «عشق در زمان سالهای وبا» نوشته «گابریل گارسیا مارکز»، «عطر» نوشته «پاتریک سوسکایند» نویسنده آلمانی؛ «انقراض» نوشته «توماس برنهارد»؛ «محبوب» نوشته «تونی موریسون»؛ «ابدیت» نوشته «میلان کوندرا»؛ «روانی آمریکایی» نوشته «برت ایستون الیس»؛ «زیردنیا» نوشته «دن دلیلو»؛ «بدی مونتانو» نوشته «اریک ویلا ماتاس»؛ رمان «جاده» نوشته «کورک مککارتی».
لیست دوم را همانطور که گفته شد صاحبنظران تهیه کردهاند. «پل بلانژه» استاد دانشگاه، شاعر و ویراستار، این کتابها را «کلاسیکهای امروز ادبیات دنیا» معرفی کرده است: «اختراع تنهایی» و «کشور آخرینها» نوشته «پل آستر»؛ «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» و «آقای پالومار» نوشته «ایتالو کالوینو»؛ رمانهای «انقراض»، «برادرزاده ویتگنشتاین» و «بازنده» نوشته «توماس برنهارد» و تمام اشعار «روبرتو جواروز» شاعر آرژانتینی. «ژان فرانسوا شاسی» استاد دانشگاه، مقاله و رماننویس این کتابها را انتخاب کرده است: «سهگانهی نیویورکی» نوشته «پل آستر»؛ «انقراض» نوشته «توماس برنهارد»؛ «شبی از شبهای زمستان مسافری» نوشته «ایتالو کالوینو»؛ «زیر دنیا» نوشته «دن دلیلو»؛ «پزشک عشق» نوشته «لوئیس اردریش»؛ «نصفالنهار خون» نوشته «کورمک مککارتی»؛ «شهر اعجوبهها» نوشته «ادواردو مندوزا» رماننویس اسپانیایی؛ «عملیات شایلوک» نوشته «فیلیپ راث»؛ «قدرت مگسها» نوشته «لیدی سالوایر» نویسنده فرانسوی؛ «کوری» نوشته «ژوزه ساراماگو».
«الن فیست» شاعر نیز این کتابها را «کلاسیکهای امروز ادبیات دنیا» معرفی کرده: رمانهای «ال.ای. سری»، «قسمت تاریک من»، «داهیلا سیاه» و «ناکجاآباد بزرگ» نوشته «جیمز الروی». «فابین لاروش» نویسنده نیز این کتابها را کلاسیک دانسته: «ابتذال» نوشته «ماری داریوسک» نویسنده فرانسوی، «زن پنجم» نوشته «هنینگ منکل» نویسنده سوئدی؛ «ذرات بنیادی» نوشته «میشل هولبک» نویسنده فوقالعاده فرانسوی؛ «سه روز خانهی مادرم» نوشته «فرانسوا ویرگانز» نویسنده بلژیکی؛ «عشق در زمان سالهای وبا» نوشته «گابریل گارسیا مارکز»؛ «زندگی و مرگ لیلی ریویهرا» نوشته «کرول زالبرگ»؛ «نبرد» نوشته «پاتریک رمبو» نویسنده فرانسوی؛ «جاده» نوشته «کورمک مککارتی»؛ «سه مژدهرسان» نوشته «فرد وارگاس» و «بی دخترم هیچوقت» نوشته «بتی محمودی» نویسنده آمریکایی. از میان نویسندگانی که «کاترین ماوریکاکیس» استاد دانشگاه و رماننویس به آنها اشاره کرده، «کورمک مککارتی»، «تونی موریسون» و «مارگارت دوراس» برای رمان «عاشق» شناخته شدهتر هستند. از میان انتخابهای «سباستین رز» کارگردان نیز کتابهایی چون «شبی از شبهای زمستان مسافری» نوشته «ایتالو کالوینو»؛ «برادرزاده ویتگنشتاین» نوشته «توماس برنهارد»؛ «عشق در زمان سالهای وبا» نوشته «گابریل گارسیا مارکز»؛ «از کجا تماس میگیرم» نوشته «ریموند کارور»؛ «آیات شیطانی» نوشته «سلمان رشدی»؛ «ابدیت» نوشته «میلان کوندرا»؛ «چوپان آمریکایی» نوشته «فیلیپ راث»؛ «رسوایی» نوشته «جی.ام.کوتزی» و «برف» نوشته «اورهان پاموک» دیده میشوند.
«مارک سگوئن» نقاش نیز اینها را انتخاب کرده: «جاده» نوشته «کورمک مککارتی»؛ «ابدیت» نوشته «میلان کوندرا» و کتابهایی از «گابریل گارسیا مارکز»، «فیلیپ راث»، «سوزان سانتاگ» و «مارگارت آتوود». «پاتریک سنهکال» رماننویس نیز این کتابها را کلاسیکهای آینده دانسته: «عطر» نوشته «پاتریک سوسکیند» و کتابهایی از «رومن گاری»، «املی نوتومب». «آنا سوکولویک» آهنگساز نیز اینها را انتخاب کرده: «عطر» نوشته «پاتریک سوسکیند» نویسنده آلمانی؛ «پاندول فوکو» نوشته «امبرتو اکو» فیلسوف ایتالیایی؛ «سبکی تحملناپذیر هستی» نوشته «میلان کوندرا» و «سهگانهی نیویورکی» نوشته «پل آستر». «ژولی ونسان» استاد دانشگاه و کارگردان سینما نیز کتابهایی از «روبرتو بولانو»، «انریک ویلا ماتاس» و «کارلوس لیسکانو» را انتخاب کرده است.
نتیجهگیری: باز هم معتقدم که زمان بهترین داور در انتخاب «کلاسیکهای امروز ادبیات دنیا» است اما از میان تمام نویسندگانی که اسماشان در بالا ذکر شده، به نظرم انتخاب این نویسندگان نسبت به دیگر نویسندگان ذکرشده معقولتر بوده است: ایتالو کالوینو، گابریل گارسیا مارکز، پل آستر، تونی موریسون، میلان کوندرا، دن دلیلو، کورمک مککارتی، فیلیپ راث، ژوزه ساراماگو، میشل هولبک، مارگارت دوراس، مارگارت آتوود، ریموند کارور، سلمان رشدی، جی.ام.کوتزی، اورهان پاموک، املی نوتومب، رومن گاری [که البته پیش از این کلاسیک شده] و امبرتو اکو.
نام «توماس برنهارد» بارها از زبان بسیاری از این منتقدان تکرار شده و برایم بسیار جالب بود که اکثر این صاحبنظران از آثار این نویسنده و نمایشنامهنویس اطریشی لذت بردهاند اما خودم هیچ ازش نمیدانم و هیچ نخواندهام. ارائه این چنین لیستهایی هیچ فایدهای هم که نداشته باشد، لااقل همچین نویسندههایی را به آدم معرفی و تصور ما را از نویسندگان خوب دنیا کمی به واقعیت نزدیکتر میکند. از غایبان اصلی این لیست، یکی «هاروکی موراکامی» نویسنده فوقالعادهی ژاپنی و دیگری «ماریو بارگاس یوسا» غول ادبیات آمریکای لاتین است که من یکی هیچ شکی به «کلاسیک شدن»اشان ندارم. از «گنتر گراس» هم نمیشود نامی نبرد. باز هم باید به این نکته توجه کرد که این لیستها همگی مربوط به آثاری هستند که پس از سال ۱۹۸۰ منتشر شدهاند وگرنه نویسندگانی چون «جی.دی.سلینجر» و «دوریس لسینگ» و دیگر بزرگان ادبیات پیش از این کلاسیک شدهاند.
دلیل کاری را که میکنم نمیدانم. اگر میدانستم، شاید نیازی نمیدیدم که چنین کاری کنم. فقط میتوانم بگویم، در کمال اطمینان هم میگویم، که این نیاز را از اوایل نوجوانیام حس کردهام. منظورم، به طور خاص، «نوشتن» است؛ نوشتن به عنوان ابزاری برای داستانسرایی؛ داستانهای تخیلیای که هرگز در دنیایی که به آن واقعی میگوییم، رخ نمیدهند. این که ساعات پیاپی، روزهای پیاپی، سال از پی سال، تک و تنها با قلمی در دست، در چاردیواری اتاقت بنشینی و سعی کنی دستهای کلمه را بر روی کاغذ بیاوری تا چیزی را که ـ جز در ذهنات ـ وجود ندارد، خلق کنی؛ بیتردید راه و روش عجیبی برای گذران زندگیست. آخر چرا یک نفر باید بخواهد چنین کاری بکند؟ تنها جوابی که به ذهنم رسیده این است: چون مجبوری، چارهای نداری.| درنگي بر فلوبر و شاهکار ناتمامش بووار و پکوشه |
|
|
![]() گوستاو فلوبر نزد دوستداران ادبيات غرب، خصوصاً ادبيات فرانسه، نام و شخصيتي کاملاً آشنا است و دست کم کمتر علاقه مند کتاب در ايران را پيدا مي کنيد که نام رمان جاودان او مادام بوواري را لااقل يک بار نشنيده باشد. اهميت و تاثير فلوبر تنها چندين دهه پس از مرگش شناخته و روشن شد. در قرن بيستم ژان پل سارتر در کتابي سه جلدي و بسيار حجيم تحت عنوان احمق خانواده سعي کرد تمام همت خود را به کار گيرد و از فلوبر به عنوان يک انسان امروزي مثال بياورد تا فلسفه اگزيستانسياليستي خود را ثابت کند. فلوبر در رمان هايش همچون پزشکي بي روح، کالبد جامعه اش را مي شکافد و معتقد است نويسنده همچون تاريخ نويس بايد مورخ جامعه و طبقاتش باشد. او در واقع خط رابطي است ميان دو عصر، يا بهتر بگوييم نقطه پيوندي است که جريان رمانتيسم را به رئاليسم وصل مي کند. در شيوه نگارش و نثر فلوبر کلمه ها بسيار بجا و مناسب و در جاي صحيح نشانده شده است و توصيفات غيرضروري و جملات تکراري در آثار مهم اين نويسنده کمتر به چشم مي خورد. رئاليسم فلوبر پس از جريان رمانتيسم و ادبيات رمانتيکي که با توضيحات غيرواقعي اش حوصله غالب خوانندگان را سر مي برد همچون پتکي بر سر هر اميدواري کاذب روياهاي دل خوشکنک فرود آمد و جهاني سخت حقيقي و تلخ را در ذهن خوانندگانش ترسيم کرد. فلوبر منادي واقعيت هراس انگيز حيات انسان در جهان است. عصري که گوستاو فلوبر در آن زيست دوران شکوفايي و اعتبار فراوان علم بود. در اوايل قرن نوزدهم آگوست کنت جامعه شناس شهير فرانسوي و از بنيانگذاران اين شاخه از دانش بشري فلسفه تحصيلي (پوزيتيويستي) خود را با مدد از دانش و علم روز آن عصر پايه گذاري کرد. پوزيتيويسم اساس و بنيان خود را بر اعتبار علم و دانش و تجربه علمي بنا نهاده بود. پس از کوتاه زماني در آثار نويسنده بزرگ و ناتوراليست فرانسوي، اميل زولا، تاثير اين علم گرايي که گاه رنگ و بوي افراط به خود مي گرفت مشاهده شد (مخصوصاً در سلسله رمان هاي خانواده روگن ماگار). شايد با اندکي اغماض فلوبر را نيز بايد علاقه مندي پيگير تحولات علمي عصر خود تلقي کرد. هرچند تاثير اين حوزه تنها در رمان آخر و ناتمام او بووار و پکوشه متجلي است. از آنجايي که اين کتاب برخلاف آثار ديگر اين نويسنده همچون مادام بوواري، تربيت احساسات و وسوسه سنت آنتوان خصوصاً نزد خوانندگان فارسي مهجورتر و ناشناخته تر است، در اين يادداشت سعي مي کنيم اندکي به اين کتاب ارزشمند بپردازيم که مرگ ناگهاني فلوبر مانع از اتمام آن شد. کتابي که از خلال سطر سطر آن پرتو نبوغ فلوبر عيان مي شود. بووار و پکوشه در سال 1881 يک سال پس از مرگ نويسنده در پاريس منتشر شد. دو نسخه بردار به نام هاي بووار و پکوشه در گردش هاي روزهاي يکشنبه با هم آشنا مي شوند و هم سليقه در مي آيند و از اين رو ميان شان دوستي عميقي حکمفرما مي شود. اين دوستي بر تمام زندگي اين دو مرد تنها پرتو مي افکند. در اين ميان ارث هنگفتي به بووار مي رسد که آن پول را با گشاده دستي با پکوشه تقسيم مي کند. هر دو به دهي مي روند، ملکي مي خرند و قصد بهره برداري از آن را دارند اما اولين نتايجي که به دست مي آيد فاجعه آميز است و چون به اين نتيجه مي رسند که شکست شان ناشي از جهل است، مجدداً به تحصيل شيمي، طب، دامپزشکي، زمين شناسي و... مي پردازند و در اين راه از هيچ کوششي فروگذار نمي کنند. اما کاري از پيش نمي برند و بر سرخوردگي آنان اضافه مي شود. طبعاً شکاک تر و تلخ تر مي شوند و چون به ادبيات و باستان شناسي و تاريخ رو مي آورند، به شکل ابلهانه يي فضل فروش و گزافه گو مي شوند. پس از آن به مطالعه جامعه و عشق روي مي آورند ولي متوجه مي شوند براي اين کار هم ساخته نشده اند، متافيزيک، مانيتيسم و احضار ارواح را پيش مي گيرند و باز مانند گذشته پاي در گل مي مانند. خلاصه در همه زمينه ها و حوزه هاي علوم و دانش بشري سر مي خورند و به فکر خودکشي مي افتند، اما پيام کليسا در شب عيد نوئل آنها را از صرافت خودکشي مي اندازد. به مذهب روي مي آورند و چندي وقت شان با بحث هاي کلامي و فقهي سپري مي شود و در نهايت پس از آزمودن تمام اين راه ها باز به نسخه پردازي رو مي آورند. هرچند نيت نويسنده در اين کتاب که به تعبير ايوون بلانژه مورخ و منتقد بزرگ ادبيات معاصر فرانسه «مضحکه فلسفي بزرگي» است، چندان روشن و مشخص نيست، با اين احوال گوستاو فلوبر فرصتي مناسب يافته است تا تمام انزجار خود را از روحيات بورژوازي نوکيسه عصر خود ابراز کند. البته نبايد اين نکته را فراموش کرد که هدف فلوبر تنها هجو ادا و اصول بورژواها نيست، بلکه هجو تند فلوبر دامن ادعاهاي روشنفکرانه شايع در عصر او را، به ويژه «علم پرستي» که به شکل يک مد و نمايش براي فضل فروشي درآمده بود، مي گيرد. کتاب بووار و پکوشه همچنين در نگاه اول ستايشي است از دوستي و همدلي و اين عبارت فلوبر که «دوستي دو قلب پاک مرزي نمي شناسد.» با تمامي اين اوصاف کتاب به لحاظ ساختاري از ضعف هاي فراواني صدمه خورده است. تکرار مطالب خيلي زود خواننده را خسته مي کند و تنها به مدد طنز حيرت انگيز فلوبر در اين کتاب حس ملال زدوده مي شود. در خلال مطالعه برخي از صفحات اين کتاب، گاه خواننده علاقه مند نمي تواند جلو شليک خنده و قهقهه خود را بگيرد و اين نکته بسيار جالبي است، چرا که از فلوبر تا قبل از اين کتاب، آنچه در اذهان منتقدان و علاقه مندانش باقي مانده بود، خشکي، عدم انعطاف و جدي بودن است. جالب اينجاست که بدانيم دو شخصيت کتاب بووار و پکوشه در طول تجربيات خود به همان سرخوردگي و ماليخوليايي برمي خورند که تقريباً خود فلوبر به آن رسيد. با همه اين اوصاف بووار و پکوشه کتاب دست اولي است که البته درباره آن نمي توان قضاوت قطعي کرد، زيرا ناتمام است. اضافه بر قسمت آخر داستان که فقط خطوط کلي اش به دست ما رسيده، قرار بوده است مجلد دومي هم باشد که آنچه دو دوست صرفاً جهت لذت خود نسخه برداري مي کنند در آن بيايد. باز به تعبير ايوون بلانژه احتمالاً فلوبر مي خواسته مجموعه يي از لطيفه ها درباره حماقت نويسندگان بزرگ و کوچک ترتيب دهد. با تمامي اين اوصاف طنز و طنازي فلوبر در اين رمان حيرت انگيز و مثال زدني است و مطالعه اين رمان که ترجمه فارسي آن نيز در بازار کتاب موجود است، لحظات مفرح و در عين حال پرباري براي علاقه مندان به ادبيات فراهم مي کند. شايسته است اين مقال را با نقل قولي از گي دوموپاسان داستان نويس بزرگ و معاصر فلوبر به پايان برسانيم؛ «نخستين هنر فلوبر در نويسندگي که به محض نظر افکندن به آثارش به چشم مي خورد، قالب و شکل داستان است که نزد ديگر نويسندگان کم نظير است و نزد عامه مردم نامرئي- مي گويم نامرئي درحالي که قدرت اثر چنان خوانندگان را تحت تسلط خود قرار مي دهد که بي آنکه باور داشته باشند، حتي در قعر وجودشان، رسوخ مي يابد. چون خورشيد که نابينايان را گرم مي کند بي آنکه نورش را به چشم ببينند.» * بووار و پکوشه/ گوستاو فلوبر/ افتخار نبوي نژاد/ نشر کاروان/ 1384 ہوصفي که گي دوموپاسان از آثار گوستاو فلوبر کرده است. |
.jpg)
هاروكی موراكامی، نویسنده 59ساله ژاپنی، به واسطه رمانهایش از جمله «كافكا در ساحل» و «جنگل نروژی» نامی در عالم ادبیات برای خود دست و پا كرده است. او كه موفق به دریافت جایزه «فرانتس كافكا» در سال 2006 نیز شده است، در سال جاری كتابی از خاطرات خود درباره دویدن منتشر كرده تحت عنوان «از دویدن كه میگویم، از چه میگویم.» موراكامی كه خود دوندهای كاركشته است و حتی در ماراتن هم شركت میكند، در مصاحبهای با نشریه اشپیگل كه در ادامه میآید از تنهاییهای نویسنده و دونده سخن به میان میآورد.
ناباکوف پس از 30 سال زنده میشود

جان دوس پاسوس نخستینبار «خوزه رابلز پازوس» را سال 1916 در قطار شبانهای كه از تولدو به مادرید میرفت ملاقات كرد. «دوس یك بچه دیلاق نزدیكبین آمریكایی بود» فرزند ناخلف وكیلی در وال استریت و عاشق پیشهای رادیكال كه مقرر بود روزی رمانهایی مانند منهتن، مدار 42 درجه، پول زیاد و انتقال كه همگی ماجراجوییهایی در مدرنیسم بودند را بنویسد، رمانهایی كه برای مدتی او را در اوج قرار دادند. پپه رابلز نیز چپگرایی بود با كولهباری از بورژوازی. این دو پسر با هم رفیق شدند. پپه سروانتس، ال گرسو و گاوبازی را به دوس معرفی كرد، جنازه اسپانیای پیر كه به زیبایی لباس پوشیده بود و پپه و دوستاناش قصد داشتند ـ در كمال تاسف ـ آن را به خاك سپارند. بعدها، زمانی كه پپه برای اقامت به آمریكا آمد دوس مراقب او بود. اما در سال 1936 جنگ داخلی اسپانیا را از هم گسست و پپه برای خدمت به حكومت جمهوریخواهان به آنجا بازگشت. شبی او را دستگیر و تیرباران كردند و بعدها او را یك جاسوس فاشیست معرفی كردند. هنگامی كه دوس پاسوس شروع به جستوجو در اینباره كرد، خود او نیز در مظان همین اتهام قرار گرفت. بدترین چیز این بود كه ارنست همینگوی به متهمكنندگان خط میداد، كسی كه دوس پاسوس از زمان جنگ جهانی اول او را دوست خود به حساب میآورد. نقطه گسست فاجعه گریزناپذیر یك دوستی تباه شده است، گسستی كه به پای شرایط جنگ داخلی، دسیسههای سیاسی و سوئیت هتلهای اسپانیایی كه از آنها بوی گند خیانت به مشام میرسید، گذاشته شد. قوت صدای استفان كوچ، نظر قاطع، كنایهدار او كه مناسب رماننویسی است، تابلوی درخشانی كه از ستارههای بازیگری ترسیم میكند- از جمله مارتا گلهورن كه پوشیده در لباس خز با گامهای محكم در خرابهها راه میرود- پاك انگاران را از زندگینامهای ادبی دلسرد خواهد كرد، اما سرگرمی تمام عیاری برای آنها فراهم میكند. در این روایت پرهیجان از اتفاقات نحس، سیاست و روانشناسی همینگوی همیشه میخواست دوس را با چاقو بزند. روند خلاقانه او به قربانی كردن ازدواجها، دوستیها و عشاق نیاز داشت – مرگهای كوچكی كه با آنها میتوانست خود را از نو بسازد و موقتا جلوی ناامیدی را بگیرد. روزهای نخست، دوس نویسندهای مشهور بود و همینگوی روزنامهنگاری ساده. اما همدیگر را حمایت میكردند. دوس همینگوی را «اولین آمریكایی صاحب سبك بزرگ» میانگاشت و همینگوی دوس را به چشم«یك حقیقتگو» میدید. در زمینه سیاست اما فرق میكردند. كوچ مینویسد«همینگوی نه فقط به سیاست رادیكال بلكه به كل سیاست بیاعتنا بود. اینگونه مزخرفات او را كسل میكرد. » روزگاری در دهه 1930 دوستیشان متزلزل شد «و به نحوی، اسپانیا در آن دخیل بود» سال 1933 جمهوری اعلام شده بود. دوس یكی از هواداران پرشور بود اما همینگوی بیشتر به گاوبازی علاقهمند بود. هنگامی كه دوس عریضهها را امضا میكرد، همینگوی كوسههای «كی وست» را به مسلسل بسته بود و مثلثهای عشقی گوناگون را به قصد دردسر امتحان میكرد. دوس مجسمه نیم تنه همینگوی را در ورودی خا نه دوستاش دید و زد زیر خنده. كوچ مینویسد «اشتباه بزرگ»
والت ويتمن و آوازهاي تن
براي بسياري والت ويتمن شاعر«تن» است . تن در آوازهاي ويتمن جايي خاص دارد . آوازهاي او بيشتر در رثاي تن است و اين تن است كه به فرد هويت ميبخشد.
شعر تن با آمريكاي قرن 19 در انطباق است. آمريكا سرزمين پهناوري است كه بر خلاف اروپاي متافيزيك زده اسير نظامهاي فلسفي نيست. آمريكا با ديدگان عريان و بيرون از دستگاههاي فلسفي به جهان مينگرد و در اين نگرش است كه ستايش تن پديد ميآيد.
در حقيقت ستايش تن نشاناش از خوشبيني آمريكايي است و از سوي ديگر نشان ميدهد كه چگونه آمريكايي با ديدگاه تن به جهان مينگرد. در اينجا ميتوان اشارهاي به اروپا كرد و گفت كه چگونه «صنعت» و «آداب»، تن را در جامعه اروپايي له كردهاند . «تن» اروپايي فلسفي است. اين بدين معني است كه تن به عنوان پديدهاي ديناميك در جوامع اروپايي معني ندارد. در اروپا تنها استثنا شايد نتيجه باشد كه تن را ميستايد. ستايش تن توسط ويتمن در «آواز من» «song of my self» ديده ميشود. در اينجا معصوميت تن و روح خود را به نمايش ميگذارد. ستايش تن در همان ابتداي آواز من، ديده ميشود: در اينجا گفته ميشود كه من خود را جشن ميگيرم و براي خود آواز ميخوانم. آواز تن شامل اتمهاي تن نيز هست. گويي كه به واسطه اين آواز است كه اين اتمها به زندگي دوباره در ميآيند.
اين آواز، آواز هستي است. براي هستي است كه آواز خوانده ميشود واين هستي است كه توسط تن به اوج ميرسد. دنياي هستي در اينجا توسط آواز گشايش پيدا ميكند و اين آواز موسيقي تن است. شعر در اينجا نوعي موسيقي است كه در خدمت تن در آمده است.
آواز هستي فقط در جهاني ميسر است كه يك سوي آن بسيار «گشاده» باشد و آواز در حقيقت گشاده را توسعه ميدهد. فضاي آمريكا در ابتداي قرن 19، فضايي«باز» است. حيطههاي باز مشخصه معين جهان آمريكايي است . اين جهان توسط تن خود را نشان ميدهد. اين تن جزيي از «طبيعت» و همگام با طبيعت است. طبيعت در آمريكا جوان و باز است و اين درست بر خلاف طبيعت اروپايي است.
طبيعت و خود در نوعي ديناميسم متقابل به سر ميبرند. خود به واسطه طبيعت رشد و نمو ميكند و لذا جزيي از طبيعت ميشود . طبيعت در خود نفوذ ميكند و جنبههاي خود را بر آن تحميل ميكند. طبيعت و تن يك مجموعه واحدند كه هر كدام باعث رشد ديگري ميشوند. گويي طبيعت و خود تابع جرياني واحدند و اين جريان همان ديناميسم است كه داراي آوازهاي خاص خود نيز هست. ستايش در اينجا با آواز و شعر همراه است. شعر براي اين سروده ميشود كه لحظاتي از ستايش را منعكس كند. «رشد» خصلت اصلي تن است و اين رشد فقط در كنار طبيعت معني ميدهد. به عبارت ديگر تن و طبيعت هر دو در يك روند رو به رشد قرار گرفتهاند. در كنار خود است كه معناي طبيعي آشكار ميشود.
اما وضعيت خود و طبيعت در اروپا به گونهاي ديگر است. خود اروپايي درگير جهان پيچيده «بودن» و «شدن» است. طبيعت براي او پديدهاي معضل آفرين است. لذا نگاه اروپايي به طبيعت لزوماً از چارچوب متافيزيك ميگذرد. براي ويتمن ريشه شعر و روز و شب يكي است: «امروز و امشب با من بمان و آنگاه خواهي توانست كه ريشه شعر را تصاحب كني» به عبارت ديگر شعر در كنار طبيعت پديد مي آيد و از آنجا است كه رشد ميكند. براي طبيعت است كه شعر به وجود ميآيد.
اما شعر در اروپا درونگرا است. اين درون داراي ديناميسم تن نيست. لذا درون گرايي بيش از آواز خواندن در اروپا داراي اهميت است. آواز خواندن در ويتمن در كنار حيطههاي باز صورت ميپذيرد. در آواز خواندن است كه «خود» رشد ميكند و اين جهان طبيعت است كه باعث رشد خود ميشود. زندگي خود جرياني اقيانوسي است كه آوازهاي خود را در بطن خود دارد.
در منظومه «آوازهاي من»،«ستايش» جنبه مسلط شعر است. در ستايش است كه آواز و شعر پديدار ميشود. در ستايش خود و طبيعت يكسان ميشوند و نتيجه آن همان شعر است. اما خود در شكل تن تجلي پيدا ميكند. در تن است كه آواز خواندن آموخته ميشود، در اينجا به جريان اقيانوسي حيات برخورد ميكنيم كه ديناميسم تن در آن نهفته است.
جريان اقيانوسي حيات شبيه كشتياي است كه در رودخانه حيات دارد حركت ميكند. لذا تن نيز شبيه كشتي است و جهان زندگي بيرون از تقسيمبندي سوبژه و ابژه است. تن نيز فراتر از سوژه و ابژه قرار ميگيرد و اين فراروي به صورت آواز خود را نشان ميدهد.
شبيهترين متفكر جهان اروپايي به ويتمن، نيچه است. براي نيچه «خستگي از تن» خود مقولهاي است كه باعث پيدايش مقولههاي ديگر ميشود. سوسياليسم، ليبراليسم و ناسيوناليسم ديدگاههاي ضد حيات هستند كه در آنها يك شكل و يا شكل ديگر «تن »انكار شده است .
از سوي ديگر ميشل فوكومكانيسمهاي سلطه بر تن را نشان ميدهد، گرچه در انديشه او چيزي به نام آواز يا شعر وجود ندارد. در انديشه هايدگر نيز شعر و آواز وجود دارد ولي ارتباطي با رهايي تن ندارد.
آوازهاي تن، آوازهايي است كه در زمان «بيگناهي» سروده ميشود و اين زمان بيگناهي همان زمان شعر نخستين است. شعر نخستين نيز همان آواز تن است. شعر نخستين با طبيعت نخستين در پيوند است. «من» در ويتمن همان من نخستين است كه به علت موقعيت خاصي كه دارد، بيشترين امكان سرودن شعر نخستين را داراست. من نخستين و شعر نخستين قبل از «ناميدن» حاصل ميشود و لذا ماقبل زباني است. در اين جريان نوعي ديناميسم وجود دارد كه پيش از ناميدن وجود داشته است.
براي ويتمن خود همان «كشتي» است كه در جريان زندگي به شنا كردن مشغول است. در اينجا هدف خاصي وجود ندارد و آنچه كه مهم است «جريان يافتن» است. هدف داشتن كشتي باعث آن ميشود كه ديناميسم تن فروكش كند. خون در رگهاي تن همين موزيك است كه تبديل به آواز تن ميشود. آوازهايي كه خوانده ميشود ، فقط قسمت اندكي از آوازهاي حياتاند. حيطههاي جغرافيايي، محل تجلي آوازهاي خود است كه در جريان سفر تن، خود را نشان ميدهد.
در اينجا ميتوان متوجه «پان وايتاليسم » ويتمن و ارتباط نزديك آن با فلسفه هنر شد. در پان وايتاليسم هنر تفاوت ميان سوژه و ابژه نيز پشت سر گذاشته شده و آنچه كه بر جاي مانده همان كشتي حيات است.
در زورق حيات آنچه كه فراگير است شنيدن صداهاي گوناگون زندگي است. صداهاي شهر ، صداي آدميان و صداها در جنگل، آن چيزي است كه شنيده ميشود. در حقيقت شنيدن سوي ديگر «شدن» است. آنچه كه در اينجا به چشم ميخورد در بعد هميشگي آن است.
در دنياي رگها است كه آواز وجود دارد و اين شدن در رگها باعث پيدايش آواز ميشود. براي ويتمن، خود همان «خود جهاني» است . خودجهاني است كه تبديل به آوازهاي تن ميشود. اما جهان ويتمن، دنيايي نارسيستي نيست. دنياهاي منظره آمريكاي شمالي يك ابژه جهت تماشا است. از تماشا است كه آواز پديد ميآيد و از تماشا است كه دنياي نخستين تن شكل ميگيرد . منظور سروده ديگر تن است. اما شنيدن در اين جهان سوژه و ابژه ارجحيت دارد. در شنيدن ناب است كه زورق تن به حركت در ميآيد و تمامي شنيدنيها در سوبژه جاي ميگيرد. براي ويتمن صداهاي صنعتي «ماند سوپرانوي ترن» جهان تن را گشايش ميبخشد، بر خلاف تجربه اروپايي كه صداهاي صنعت آزاردهنده است در «آوازهاي من» صداهاي صنعت نشان دهنده ميل به «گفتن » و گفت و گو است. پرحرفي خصلت عمده تن آزاد شده است.
از سوي ديگر در اينجا ابعاد «حسي» خود در قالب تن رشد ميكند و آنچه كه بر تن اثر ميگذارد، همان «حس گرايي» است حسگرايي سوي ديگر عرفان ديناميك ويتمن است. اگر ديد نيچه مبتني بر «حس گرايي» در زندگي غير مفهومي باشد ديدگاه ويتمن آشتي و نزديك شدن تن با طبيعت است. در اينجا است كه «آري» به زندگي در آثار ويتمن خود را نشان ميدهد اين گفتن آري در حس اقيانوسي حيات نيز به چشم ميخورد.
ويتمن خود را فرزند منهتن ميداند، و حسي سرشار از حيات را در آن ميجويد. منهتن نيز مانند يك خود گسترش يافته است. تن در ويتمن درون طبيعت قرار ميگيرد ولي همچنان خود را حفظ ميكند. تن در اينجا هيولا و غول است. بدين ترتيب است كه حيطههاي گسترده با تن در ارتباط قرار ميگيرند. تن در اينجا بيرون از زندگي مفهومي «conceptual» به حيات خود ادامه ميدهد. دنياي صنعت زندگي مفهومي را گسترش ميدهد و لذا حيطه تن را محدود ميكند. ولي در ويتمن، زندگي مفهومي نميتواند تن را تحت سلطه در آورد. در اينجا علم بعد تخفيف گراي «Reductionism » خود را از دست ميدهد و در مقابل تن مجبور به اطاعت ميشود. «صداها» نيز آن بعد ديگري هستند كه در كنار تن رشد ميكنند. اما ويتمن در همين منظومه ميگويد كه: طمن شاعر تن و شاعر روح هستم»
اما تجربه ممتاز ويتمن، او را در مسير شاعر تن قرار داده است. همچنان كه او خود را «شاعر زمين» ميداند:
زمين چرت آلود و درختان تر / زمين غروب به سر آمده زمين كوه هاي مه گرفته.
چنين زميني با زمين هايدگر تفاوت دارد. زمين در هايدگر «اثيري» است ولي در ويتمن زمين هميشه زنده است. نيرويي در اين زمين جاري است كه آن را هميشه زنده نگه ميدارد.
زمين در اينجا رگ شاعر است و به اين خاطر است كه همه چيز در نهايت به جهان ختم ميشود. صداها، منهتن، زمين و غيره بخشي از خود هستند و در اين خود است كه دنيايي فعالانه به وجود ميآيد. در اينجا آواز پديدهاي ابدي است.
«خود» در دنياي ويتمن پديدهاي «جهاني» است و صرفاً به علت اين جهاني بودن است كه آواز به وجود ميآيد. در آواز تفاوت ميان من و جهان از ميان ميرود. آنچه كه وجود دارد دنياي من است كه جهان را ميتواند در بر گيرد. آواز در اينجا خود يك غايت است . بدين سبب است كه آواز تجلي جهان است.
اما اين كه «خود» در قالب تن خود را نشان ميدهد، «حائز اهميت خاصي است. «طلوع خورشيد ميتواند مرا بكشد». اين بدين دليل است كه خود تن در همه جا پراكندهاند . اين پراكندگي سبب ميشود كه خودو تن در قالبهاي طبيعت خود را نشان دهد.
گفتار Spuch سوي ديگر خود و تن است. در گفتار دنياي طبيعت، ديگر بودن خود را از دست ميدهد و به صورت بخشي از متن در ميآيد. در گفتار ديناميسم هستي وجود دارد كه به سوي طبيعت نيز روان است .
براي ويتمن، جامعه آمريكايي جامعه پرگفتار است. اين بدين معني است كه «زنده بودن» پر «گفتار بودن» است. پرگفتار بودن مانند جريان خون در رگها است و بدين سبب جامعه سرشار از گفتار است. گفتار در حقيقت نوعي موزيك است و به دليل سرشار بودن از موزيك است كه آوازهايي «براي من » ميتواند آوازهايي براي ديگران نيز باشد.
چرا كه در اينجا ارتباط به وسيله گفتار فراهم شده است. در جهان «گفتار» است كه تن در كنار خود ميتواند رشد كند. شفافيت خود از راه گفتار ميگذرد. گفتار نيز متعلق به كسي نيست. گفتار متعلق به همه كس و هيچ كس نيست. لذا گفتار با روح جامعه آمريكايي معاصر با ويتمن در انطباق است.
اما جامعه معاصر ويتمن خصوصيت ديگري نيز دارد: آن وجود آن «ديدگاه » است كه به جامعه ديناميسم ميبخشد. در اينجا ديدگاه و وجود آن بسيار با اهميت است چرا كه در ديدگاه است كه بعد عرفاني جهان ويتمن خود را نشان ميدهد. در اين ديدگاه است كه خود جنبههاي خود را به نمايش ميگذارد و اين در واقع به نمايش گذاشتن تمام جامعه است. در اين ديدگاه عرفاني است كه تمام پديدههاي مبهم به روشني در ميآيند.
Walt Whitman,"song of myself" The Northon Anthology of American Literature
مولانا جلالالدين محمد بلخي(مولوي)
جلالالدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسين بن حسيني خطيبي بكري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يكي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار
است. خانوادهي وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبتش به ابوبكر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزادهي سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و بهمين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.
وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت چون پدرش از سلسله لطفي نداشت بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خود خراسان را ترك كرد و از آن راه بغداد به مكه رفت و از آنجا در الجزيره ساكن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه(ملطيه) سلطان علاءالدين كيقباد سلجوقي كه عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت كرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلالالدين پنج ساله بود و پدرش در سال629 هجري در قونيه رحلت كرد.
پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهانالدين ترمذي بود كه از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي كرد و سپس تا سال 645 هجري كه شمسالدين تبريزي رحلت كرد جزو مريدان و شاگردان او بود آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقهاي فراهم ساخت كه پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقهي مولويه معروف شد و خانقاهي در شهر قونيه برپا كرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت و آن خانقاه كمكم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظمترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالك شرق پيروان بسيار دارد. جلالالدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينكه در پنجم
جماديالاخر سال 672 هجري رحلت كرد، وي يكي از بزرگترين شاعران ايران و يكي از مردان عالي مقام جهان است و در ميان شاعران ايران شهرتش به پاي شهرت فردوسي و سعدي و عمرخيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده، اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خصال انساني يكي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود و يكي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اولي دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يك نوع لفافهاي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين كار را وسيلهي تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود نخست منظومهي معروف اوست كه از معروفترين كتابهاي فارسي است و آنرا مثنوي معنوي نام نهاده است. اين كتاب كه صحيحترين و معتبرترين نسخههاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقلالارواح نيز ناميدهاند. دفاتر ششگانه آن همه بيك سياق و مجموعهاي از افكار عرفاني و اخلاقي و سير سلوك است كه در ضمن، آيات و احكام و امثال و حكايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را به خواهش يكي از شاگردان خود حسن بن محمد بن اخي ترك معروف به حسامالدين چلبي كه در سال 683 هجري رحلت كرده است به نظم درآورده. جلالالدين مولوي هنگامي كه شوري و وجدي داشته چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است به همان وزن و سياق منظومههاي ايشان اشعاري با كمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسامالدين آنها را مينوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع به واسطه فوت زوجهي حسامالدين ناتمام مانده و سپس در سال 664هجري دنبالهي آن را گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او مجموعهي بسيار قطوري است شامل نزديك صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار كه در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمسالدين تبريزي را برده و جهت به كليات شمس تبريزي و يا كليات شمس معروف است و گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص كرده و در ميان آن همه اشعار كه با كمال سهولت ميسروده است غزليات بسيار رقيق و شيواست كه از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.
جلالالدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد كه جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را در مشافهات از پدر خود شنيده است در كتابي گرد آورده و «فيه مافيه نام نهاده است و نيز منظومهاي بهمان وزن و سياق مثنوي، بدست هست كه به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعهي مكاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
هرمان اته خاورشناس مشهور آلماني دربارهي جلالالدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:«به سال ششصد و نه هجري بود كه فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آيندهي خود كه ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد يعني جلالالدين را كه آن وقت پسري پنج ساله بود در نيشابور زيارت كرد و گذشته از اينكه (اسرار نامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يك روح نبوت عظمت جهانگير آيندهي او را پيشگوئي كرد.
جلالالدين محمد بلخي كه بعدها به عنوان جلالالدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخنپرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبيالبكري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيعالاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حكومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا كرده بود. ولي به حكم معروفيت و جلب توجهي عامه كه وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهانبيني و مردمشناسي برتري كسب نمود، محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد به همراهي پسرش كه از كودكي استعداد و هوش و ذكاوت نشان ميداد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور كه در آنجا به زيرت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيرت مكه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتند و در آنجا چهار سال اقامت گزيدند بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند و در آنجا بود كه جلالالدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد كسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي كه از طرف سلطان علاءالدين كيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه كه مقر حكومت سلطان بود عزيمت نمدند و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيعالثاني سال ششصد و بيست و هشت(628 هجري) وفات يافت. جلالالدين از علوم ظاهري كه تحصيل كرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتدا در خدمت يكي از شاگردان پدرش يعني برهانالدين ارمذي كه 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود، بعد تحت ارشاد درويش قلندري به نام شمسالدين تبريزي درآمد و از سال 642 تا 645 در مفاوضهي او بود و او با نبوغ معجزهآساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلالالدين اجرا كرد كه وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود به جاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بكار برد. همچنين غيبت ناگهاني شمس در نتيجهي قيام عوام و خصومت آنها با علويطلبي وي كه در كوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معركه پسر ارشد خود جلالالدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود كه آن طريقت تاكنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلالالدين انتخاب ميگردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از كسوهي عزا كه بر تن ميكنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع كه برپا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست و آن رقص همانا رمزيست از حركات دوري افلاك و از رواني كه مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حركات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار ميگشت، آن شكوفههاي بيشمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت كه به انضمام تعدادي ترجيعبند و رباعي ديوان بزرگ او را تشكيل ميدهد و بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب است. اثر مهم ديگر مولانا كه نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است همانا شاهكار او كتاب مثنوي يا به عبارت كاملتر «مثنوي معنوي» است در اين كتاب كه شاهد گاهي معاني مشابه تكرار شده و بيان عقايد صوفيان به طول و تفصيل كشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است از طرف ديگر زبان ساده و غير متصنع به كار رفته و اصول تصوف به خوبي تقرير شده آيات قرآني و احاديث به نحوي رسا در شش دفتر مثنوي به طريق استعاره تأويل و عقايد عرفاني تشريح گرديده است. آنچه به زيبايي و جانداري اين كتاب ميافزايد همانا سنن و افسانهها و قصههاي نغز پر مغزيست كه نقل گشته. الهامكنندهي مثنوي شاگرد محبوب او «چبلي حسامالدين» بود كه اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترك، است. مشاراليه در نتيجهي مرگ خليفه (صلاحالدين زركوب) كه بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد به جاي وي به جانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال به همين سمت مشغول ارشاد بود تا اينكه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت. وي با كمال مسرت مشاهده نمود كه مطالعهي مثنويهاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلالالدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم كتاب مثنوي كرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسامالدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي به رشتهي نظم كشيد و بعد به واسطهي مرگ همسر حسامالدين ادامهي آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر به كار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومهي بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد. دفتر ششم كه آخرين سرود زيبا و در واقع سرود وداع اوست كمي قبل از وفاتش كه پنجم جماديالثاني سال 672 هجري اتفاق افتاد، پايان يافت و اگر ابيات نهايي طبع بولاق مثنوي كه به تنها فرزند جلالالدين يعني بهاءالدين احمد سلطان ولد نسبت داده شده اصيل باشد، دفتر ششم به طور كامل خاتمه نيافته بود و به همين علت به طوري كه طبع لنكو نشان ميدهد شخصي به نام محمد الهيبخش آن را تكميل كرده است. به حكم اين سابقه، اين كه در شرح مثنوي تركي تأليف اسماعيل بن احمد الانقيروي از يك دفتر هفتم سخن به ميان آمده صحيح نيست و باطل است. اما در باب عقايد صوفيانه مولانا بايد گفت كه وي لزوم افناي نفس را بيشتر از اسلاف خود تأكيد ميكند و در اين مورد منظور او تنها از بين بردن خودكامي نيست بلكه در اساس بايد نفس فردي جزئي كه در برابر نفس كلي مانند قطرهايست از دريا، مستهلك گردد. جهان و جملهي موجودات عين ذات خداوند است زيرا همگي مانند آبگيرهايي كه از يك چشمه بوجود ميآيند از او نشئت ميگيرند و بعد به سوي او بازميگردند. اساس هستي، خداي تعالي است و باقي موجودات در برابر هستي او فقط وجود ظلي دارند. در اينجاست به طوري كه وينفليد هم در مقدمه خود به مثنوي بيان كرده، فرق عقيدهي وحدت وجودي ايراني از كافهي عقايد مشابه ديگر مبين ميگردد. و آن عبارت از اينست كه به موجب تعليم ايراني وجود خداي تعالي در كل مستهلك نميگردد و ذات حي او را از بين نميبرد بلكه برعكس وجود كل است كه در ذات باريتعالي مستهلك ميشود. زيرا هيچ چيز غير از او وجود واقعي ندارد و هستي اشياء بسته به هستي اوست و به مثابه سايهاي است از مهر وجود او كه بقايش بسته به نور است. اين برابري خالق و مخلوق اشعار ميدارد كه انسان عبارت از ذرهي بيمقداري نيست بلكه داراي ارادهي مختار و آزادي عمل است و از اين رهگذر مسئول اعمال و كردار خويش است و بايد به واسطهي تجليه و تهذيب نفس كه در نتيجهي سلوك در راه فضايل نظير تواضع و بردباري و مواسات و همدردي به دست ميآيد بكوشد و خود را به وصال حق برساند. البته اور است كه در اين سلوك دشوار رنجآور توسط پير و مرشد روحاني راهنمايي شود و پيداست كه اين حيات دنيوي فقط يك حلقهاي است از حلقههاي سلسلهي وجود كه آن را در گذشته پيموده و بعد هم خواهد پيمود. نيز در تعليمات جلالالدين مذهب تناسخ را كه در فرقهي اسماعيليه هست، مشاهده ميكنيم مولانا آن را به سبك اصول تصوف آنچنان پرورانده كه گويي عقيده تطور يا تكامل عصر ما را پيشگويي كرده است. 
آدمي از مراحل جماد و نبات و حيوان تطور نموده و به مرحلهي انسان رسيده است و پس از مرگ از اين مرحله هم ارتقا ميجويد تا به مقام ملكوت و مرحلهي كمال برسد و در وجود باريتعالي به وحدت نائل گردد. همانطور كه به حكم اين وحدت اساسي بهشت و دوزخ در حقيقت يكي ميگردد و اختلاف بين اديان مرتفع ميشود، فرق ميان خير و شر هم از ميان برميخيزد زيرا اين همه نيست مگر جلوههاي مختلف يك ذات ازلي. ميدانيم كه بعضي درويشان از اين عقيده چه نتيجههاي محل تأمل و ترديدي گرفتند و چطور مسائل نظري استاد را به صورت عمل درآوردند و نه تنها تمام اعمال را از نيك و بد يكسان شمردند بلكه كارهاي عاري از هر نوع اخلاق را مجاز شمردند. ولي نه عطار چنين تفسيري از اصول تصوف كرده بود نه سنايي، و نه جلالالدين و هرگز خود در عمل راه نرفتند. به عكس جلالالدين بيانقطاع پيروان خود را به لزوم اعمال حسنه و رفتار نيكو ترقيب نموده و اگر حاجتي به اثبات باشد كافيست به كلمات توديع استاد خطاب به شاگردان خود(كه در نفحاتالانس جامي نقل شده) و به وصيتنامهي او به پسرش ارجاع شود كه در آنها به طور تأكيد به ترس از خدا و اعتدال در خواب و خوراك و خودداري از هر نوع گناه و تحمل شدايد، و تنبه و مبارزه با شهوت و تحمل در مقابل تمسخر و اعتراض از دنيا و احتراز از معاشرت با اشخاص پست و احمق، و به پيروي از تقوا دعوت مينمايد و كسي را بهترين انسان مينامد كه دربارهي ديگران نيكي كند و سخني را نيكوترين سخن ميداند كه مردم را به راه راست ارشاد نمايد.
بهترين شرح حال جلالالدين و پدر و استادان و دوستانش در كتاب مناقبالعارفين تأليف حمزه شمسالدين احمد افلاكي يافت ميشود. وي از شاگردان جلالالدين چلبي عارف نوهي مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچنين خاطرات ارزشداري از زندگي مولانا در «مثنوي ولد» مندرج است كه در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانهايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 به جاي مرشد خود حسامالدين به مسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يك مثنوي عرفاني به نام«رباب بنامه» دردست است».
در ميان شروح متعدد كه به مثنوي نوشته شده ميتوان از اينها نام برد: جواهرالاسرار و ظواهرالانوار تأليف كمالالدين حسين بن حسن خوارزمي كه به روايتي در سال 840 هجري و به روايت ديگر در سال 845 هجري درگذشته، اين كتاب تمام مثنوي را شرح ميكند و مقدمهاي مركب از ده فصل دارد كه در باب عرفان است و در ظاهر قديمترين شرح مثنوي است، ولي به موجب نسخههاي خطي كه در دست است فقط سه كتاب اول آن باقي مانده. ديگر شرحي است بنام«حاشيهي داعي»تأليف نظامالدين محمدبنحسن الحسينيالشيرازي متخلص به داعي كه به سال 810 هجري تولد يافت و در سال 865 هجري كليات خود را جمع كرد كه مركب است از ديوان عرفاني و رسالات منثور و هفت مثنوي كه در آن از سبك جلالالدين پيروي كرده و عبارتند از «كتاب مشاهده» سال 836 هجري «كتاب گنج روان» سال 841 هجري«كتاب چهل صباح» سال 843 هجري«ساقي نامه» كه نيز از عقايد سوفيانه بحث ميكند.
ديگر «كشفالاسرار معنوي» در شرح دو دفتر اول تأليف ابوحامد بن معينالدين تبريزي كه اين تأليف نيز مقدمهي سودمندي دارد و تاريخ تأليف آن مقارن است با دو تاريخ شرح مذكور در فوق (نسخه خطي در موزه بريتانيا موجود است)ديگر«شرح شمعي» به زبان تركي كه در سال 999 هجري تأليف يافته، ديگر«لطائفالمعنوي» و «مرأهالمثنوي» دو شرح از عبداللطيف بن عبدالله العباسي و او همان است كه حديقهي سنائي را هم شرح كرده. هم او يك نسخهي منقح مثنوي را به نام«نسخهي ناسخهي مثنويات سقيم» تهيه كرده و شرحي براي لغات آن به نام لطايفاللغات تأليف نموده است.
ديگر «مفتاحالمعاني» تأليف سيد عبد الفتاح الحسيني العسكري كه در سال 1049 هجري از طرف شاگردش هدايت منتشر شد. از همو منتخباتي از مثنوي به نام« درمكنودن» به جا مانده، گذشته از شروحي كه مذكور افتاد اشخاص زير هم شرحهايي به مثنوي نوشتهاند:
ميرمحمد نورالله احراري كه شارح حديقهي سنائي هم بوده، مير محمد نعيم كه در همان زمان ميزيسته و خواجه ايوب پارسي 1120 هجري. ديگر از شروح معروف «مكاشفات رضوي» تأليف محمدرضا است سال 1084 هجري.
ديگر «فتوحاتالمعنوي» از مولانا عبدالعلي صاحب (موزه بريتانيا«o.R» 367) و ديگر«حل مثنوي» از افضلالله آبادي.
ديگر تصحيح مثنوي(1122 هجري)تأليف محمدهاشم فيضيان.
ديگر«مخزنالاسرار» از شيخ ولي محمد بن شيخ رحمالله اكبرآبادي(1151 هجري). يك شرح مخصوص دفتر سوم مثنوي نيز هست كه آن را محمدعابد تأليف كرده و نامش را«مغني» نهاده، شرحي نيز به دفتر پنجم به زبان فارسي توسط معرف معروف شعراي ايران يعني سروري (مصطفي ابن شعبان) اهل گليبولي تركيه متوفي سال969 هجري تأليف يافته، از منتخبات مثنوي، گذشته از «در مكنون» كه مذكور افتاد تأليفات ذيل را هم ميتوان نام برد:
«لباب مثنوي» و«لب الباب» واعظ كاشفي (حسين بن علي بيهقي كتشفي) متوفي سال 910 هجري همچنين «جزيره مثنوي» از ملايوسف سينهچاك، با دو شرح به زبان تركي سال 953 هجري، «گلشن توحيد» از شاهدي متوفي سال 957 هجري و «نهر بحر مثنوي» از علياكبر خافي 1081 هجري همچنين «جواهراللعالي» از ابوبكر شاشي.
شرحي ديگر تأليف عبدالعلي محمد بن نظامالدين مشهور به بحرالعلوم كه در هند بچاپ رسيده و استناد مؤلف در معاني به فصوصالحكم و فتوحات محيالدين بوده است. از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاجملاهادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديعالزمان فروزانفر كه متأسفانه به علت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي علامه محمدتقي جعفري تبريزي بايد نام برد. عابدين پاشا در شرح مثنوي اين دو بيت را به جامي نسبت داده كه دربارهي جلالالدين رومي و كتاب مثنوي سروده:
|
آن فريـدون جـهان معـنوي |
بس بود برهان ذاتش مثنوي |
|
منچهگويم وصف آن عاليجناب |
نيست پيغمبر ولي دارد كتاب |
شيخ بهاءالدين عاملي عارف و شاعر و نويسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجري دربارهي مثنوي معنوي مولوي چنين سروده است:
|
من نميگويـم كه آن عاليجناب |
هست پيغمبر ولي دارد كتاب |
|
مثنـوي او چـو قـرآن مـدل |
هادي بعضي و بعضي را مذل |
ميگويند روزي اتابك ابيبكر بن سعد زنگي از سعدي ميپرسد:«بهترين و عاليترين غزل زبان فارسي كدام است؟» سعدي در جواب يكي از غزلهاي جلالالدين محمدبلخي(مولوي) را ميخواند كه مطلعش اين است:
|
هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست |
ما بفلك ميرويم عـزم تماشـا كراست |
برخي گفتهاند كه سعدي اين غزل را براي اتابك فرستاد و پيغام داد: « هرگز اشعاري بدين شيوائي سروده نشده و نخواهد شد ايكاش به روم ميرفتم و خاك پاي جلالالدين را بوسه ميزدم.» اكنون چند بيت از مثنوي معنوي مولوي به عنوان تبرك درج ميشود:
|
مـوسيا آدابدانــان ديـگـرند |
سوخته جان و روانان ديگرند |
|
رد درون كعبه رسم قبله نيست |
چه غم ار غواص را پاچيله نيست |
|
هنديان اصطلاح هند مدح |
سنديان اصطلاح سند مدح |
|
زان كه دل جوهر بود گفتن عرض |
پس طفيل آمد عرض جوهر غرض |
|
آتشي از عشق در خود برفروز |
سر به سر فكر و عبارت را بسوز |
|
موسي و عيسي كجا بد آفتاب |
كشت موجودات را ميداد آب |
|
آدم و حوا كجا بود آن زمان |
كه خدا افكند در اين زه كمان |
|
اين سخن هم ناقص است و ابتراست |
آن سخن كه نيست ناقص زان سراست |
|
من نخواهم لطف حق را واسطه |
كه هلاك خلق شد اين رابطه |
|
لاجرم كوتاه كردم من سخن |
گر تو خواهي از درون خود بخوان |
|
ور بگويم عقلها را بر كند |
ور نويسم بس قلمها بشكند |
|
گر بگويم زان بلغزد پاي تو |
ور نگويم هيچ از آن اي واي تو |
|
ني نگويم زان كه تو خامي هنوز |
در بهاري و نديدستي تموز |
|
اين جهان همچون درخت است اي كر ام |
ما بر او چون ميوههاي نيمخام |
|
سخت گيرد خامها مر شاخ را |
زانكه در خامي نشايد كاخ را |
|
ابلهان تعظيم مسجد ميكنند |
بر خلاف اهل دل جد ميكنند |
|
اين مجاز است آن حقيقت اي خران |
نيست مسجد جز درون سروران |
عبدالرحمن جامي مينوسيد: «به خط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافتهاند كه جلالالدين محمد در شهر بلخ شش ساله كه روز آدينه با چند ديگر بر بامهاي خانههاي ما سير ميكردند يكي از آن كودكان با ديگري گفته باشد كه بيا از اين بام بر آن بام بجهيم جلالالدين محمد گفته است: اين نوع حركت از سگ و گربه و جانواران ديگر ميآيد، حيف است كه آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي است بياييد تا سوي آسمان بپريم و در آن حال ساعتي از نظر كودكان غايب شد. فرياد برآوردند، بعد از لحظهيي رنگ وي دگرگون شده و چشمش متغير شده بازآمد و گفت: آن ساعت كه با شما سخن ميگفتم ديديم كه جماعتي سبزقبايان مرا از ميان شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانيدند و عجايب ملكوت را به من نمودند و چون او از فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند » « و گويند كه در آن سن در هر سه چهار روز يك بار افطار ميكرد و گويند كه در آن وقت كه( همراه پدر خود بهاءالدين ولد به مكه رفتهاند در نيشابور به صحبت شيخ فريدالدين عطار رسيده بود و شيخ كتاب اسرانامه به وي داده بود و آن پيوسته با خود ميداشت. . . فرموده است كه: مرغي از زمين بالا پرد اگرچه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد كه از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر كسي درويش شود و به كمال درويشي نرسد، اما اينقدر باشد كه از زمرهي خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبكبار گردد. . . يكي از اصحاب را غمناك ديد فرمود همه دلتنگي از دل نهادگي و اين عالم است. مردي آن است كه آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي كه بنگري و هر مزهيي كه بچشي داني كه به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي.
و فرموده است كه آزادمرد آن است كه از رنجانيدن كس نرنجد، و جوانمرد آن باشد كه مستحق رنجانيدن را نرنجاند.
مولانا سراجالدين قونيوي صاحب صدر و بزرگبخت بوده اما با خدمت مولوي خوش نبوده، پيش وي تقرير كردند كه مولانا گفته است كه من با هفتاد و سه مذهب يكيام، چون صاحب
غرض بود خواست كه مولانا را برنجاند و بيحرمتي كند، يكي را از نزديكان خود كه دانشمند بزرگ بود فرستاد كه بر سر جمعي از مولانا بپرس كه تو چنين گفتهيي؟ اگر اقرار كند او را دشنام بسيار بده و برنجان. آنكس بيامد و بر ملا سؤال كرد كه شما چنين گفتهايد كه من با هفتاد و سه مذهب يكيام؟ ! گفت: گفتهام. آن كس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز كه تو ميگويي هم يكيام، آن كس خجل شده بازگشت، شيخ ركنالدين علاءالدوله(سمناني)گفتهاست كه مرا اين سخن از وي به غايت خوش آمده است.
روزي ميفرمود كه آواز رباب صرير باب بهشت است كه ما ميشنويم منكري گفت: ما نيز همان آواز ميشنويم چون است كه چنان گرم نميشنويم كه مولانا، خدمت مولوي فرمود كلا و حاشا كه آنچه ما ميشنويم آواز بازشدن آن درست، و آنچه وي ميشنود او از فرا شدن (بسته شدن) و فرموده است كه كسي به خلوت درويشي درآمد، گفت: چرا تنها نشستهيي؟ گفت: اين دم تنها شدم كه تو آمدي و مرا از حق مانع آمدي.
از وي پرسيدند كه درويش كي گناه كند؟ گفت: مگر طعام بياشتها خورد كه طعام بياشتها خوردن، درويش را گناهي عظيم است. و گفته كه در اين معني حضرت خداوندم شمسالدين تبريزي قدس سره فرموده كه علامت مريد قبوليافته آن است كه اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند كه منافق در مسجد و كودك در مكتب و اسير در زندان.
و در مرض اخير با اصحاب گفته است كه: از رفتن من غمناك مشويد كه نور منصور رحمهالله تعالي بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمهالله تجلي كرد و مرشد او شد. و گفت در هر حالتي كه باشيد با من باشيد و مرا ياد كنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي كه باشم.
ديگر فرمود كه در عالم ما را دو تعلق است يكي به بدن و يكي به شما، و چون به عنايت حق سبحانه فرد و مجرد شوم و عالم تجريد و تفريد روي نمايد آن تعلق نيز از آن شما خواهد بود.
خدمت شيخ صدرالدين قدسسره به عيادت وي آمد و فرمود كه شفاكالله شفاء عاجلا رفع درجات باشد اميد است كه صحت باشد خدمت مولانا جان عالميان است، فرمود كه: بعد از اين شفاكالله شما را باد همانا كه در ميان عاشق و معشوق پيراهني از شعر بيش نمانده است، نميخواهيد كه (بيرون كشند) و نور به نور پيوندد؟»
از گفتار اخير اعتقاد به فلسفهي حكمت و اشراق و(نورالانوار) فهميده ميشود كه در ورقهاي پيش در اين تأليف به تفصيل از آن صحبت شد.
|
گفت لبش گـر ز شعر ششتر است |
اعتناق بيحجابش خوشتر است |
|
من شدم عريان ز تن او از خيال |
ميخرامم در نهايات الوصـال |
افلاكي ضمن تأييد داستان اخير مينويسد:«شيخ با اصحاب اشكريزان خيزان كرده روان شد و حضرت مولانا اين غزل را سرآغاز كرده ميگفت و جميع اصحاب جامهدران و نعرهزنان فريادها ميكردند.»
|
چه داني تو؟كه در باطن چه شاهي همنشين دارم |
رخ زرين من منگر كه پاي آهنين دارم |
|
بدان شه كه مرا آورد كلي روي آوردم |
وز آن كوه آفريدستم هزاران آفرين دارم |
|
گهي خورشيد را مانم، گهي درياي گوهر را |
درون عز فلك دارم، برون ذل زمين دارم |
|
درون خمرهي عالم چو زنبوري همي گردم |
مبين تو نالهام تنها كه خانهي انگبين دارم |
|
دلا گر طالب مايي بر آبر چرخ خضرايـي |
چنان قصريست حصن من كه امنالامنين دارم |
|
چه با هولست آن آبي كه اين چرخست ازاوگردان |
چو من دولاب آن آبم چنين شيرين حنين دارم |
|
چو ديو آدمي و جن همي بيني بفرمانم |
نميداني سليمانم كه در خاتم نگين دارم؟ ! |
|
چرا پژمرده باشم من؟ ! كه بشكفتست هر جزوم |
چرا خر بنده باشم من؟ براقي زير زين دارم |
|
كبوتر خانهي كردم كبـوترهاي جانها را |
بپراي مرغ جان اين سو كه صد برج حصين دارم |
|
شعاع آفتابم من اگر در خانها گردم |
عقيق و زر و ياقوتم، ولادت زاب و طين دارم |
|
تو هر گوهر كه ميبيني بجو دري دگر در وي |
كه هر ذره همي گويد كه در باطن دفين دارم |
|
تو را هر گوهري گويد:« مشو قانع به حسن من |
كه از شمع ضمير است آنكه نوري در جبين دارم» |
برخي نوشتهاند كه مولانا جلالالدين محمد مولوي هنگام مرگ اين رباعي را سروده و ميخوانده است:
|
هر ديده كه در جمال جانان نگرد |
شك نيست كه در قدرت يزدان نگرد |
|
بيزارم از آن ديده كه در وقت اجل |
از يار فرومانده و در جان نگرد |
علي دشتي نويسندهي شيرين قلم معاصر زير عنوان «روح پهناور» درباره مولانا جلالالدين بلخي(مولوي) چنين اظهار نظر ميكند: «جلالالدين محمد شايد بيش از هر شاعري شعر گفته باشد، گفتههاي وي رباعي و غزل و مثنوي از هفتاد هزار بيت تجاوز ميكند، در صورتي كه بزرگترين و پرمايهترين كتاب شعري ما شاهنامهي فردوسي، كمي بيش از پنجاههزار بيت ميشود، با اين تفاوت مهم و اساسي كه قسمت اعظم اين كتاب ارجمند به ذكر نقل افسانههاي تاريخي صرف شده است. به عبارت ديگر بيشتر شاهنامه موضوع خارجي دارد كه عبارت از حواديث تاريخ افسانهآميز ايران است و آنچه از روح خود فردوسي تراوش كرده و در شاهنامه، حتي طي بيان تاريخ و حوادث ريخته شده است خيلي كمتر. با وجود اينها وجه تمايز مولانا در كثرت اشعار وي نيست بيشبه جلالالدين محمد يكي از پرمايهترين گويندگان ماست. احاطهي وي بر معارف عصر خود، از قبيل: فقه، حديث، تفسير، علومعربيه و ادبيه. فلسفه و اصول عرفان و تصوف، همچنين اطلاعات دامنهداري بر شعر و ادب فارسي و عربي قابل ترديد نيست. ولي بزرگي و تشخص وي حتي در فضل و دانش او نميباشد. وجه تعيين و تشخص وي در گنجايش اين روح تسكينناپذير و پر از تموج، در پهناوري فضاي مشاعر غير ارادي او، در اين دنياي اشباح و احلامي است كه در جان وي زندگي ميكنند. . .در افق پهناور وجود او ابرها به اشكال گوناگون ظاهر ميشوند، هر لحظه اين اشكال به اشكال ديگر برميگردند، نور خورشيد با اين ابرها يك بازي مستمر و تمام نشدني دارد. هر دم رنگ بديع ديگري بهوجود ميآورد. چشم از اين همه تنوع شكل و گوناگوني الوان بديع و متحرك خسته نميشود. در اين افق دوردست گاهي اشعهي خورشيدي، ابرها را ميشكافد و بر كائنات نور ميپاشد و گاهي ضربتهاي سوزان برق آنها را پاره كرده و بارانهاي سيلابي زمين و زمان را فرا ميگيرد. در فضاي بيپايان روح جلالالدين اشباح درآمد و شدند، با هم نجوا دارند. اين فضا خالي نميماند پر از غوغاست پر از ظهور است پر از حركت است.
آنچه جذاب و غير عادي و عظيم، آنچه شايستهي مطالعه و ستايش ميباشد اين است، ور نه تفاوت سبك و شيوهي گويندگان و نويسندگان چندان مهم و غامض نيست و رجحان يكي بر ديگري بسته به ذوق و سليقه خوانندگان است. آنچه ثابت و جاويدان و باارزش ميباشد اين گسترش روح است كه(مولانا جلالالدين بلخي) را از سايرين ممتاز ميكند.
. . . پس هر كس قصه روحش درازتر، متنوعتر، پيچيدهتر و حوادث در آن طاغيتر، تقديرها كورتر و مستوليتر باشد بيان آن مشكلتر و براي آن كساني كه در پي مجهول و غامض ميگردند و از حل معما و مسائل رياضي بيشتر لذت ميبرند جاذبتر ميشود. اين نكته همان چيزي است كه جلالالدين محمد را از ساير شعرا متمايز ميكند. داستان روح او تمامنشدني، همهمهي جهان مرموز درون خاموشنشدني(طومار دل او بدر ازاي ابد) و «همچو افسانهي دل بيسر و بيپايانست».
اگر اين تصور و پندار من غلط نباشد بيگمان، مولوي شاعر شاعران است. هفتادهزار بيت مثنوي و ديوان شمس تبريزي سرگذشت(جان سرگردان) او و آينهي موجدار و نيمتاريكي از فضاي نامحدود و پر از اشباح اندرون اوست. آنچه او ميگويد مفاهيم متداول و معمولي يعني معارف مكتسبه نيست. در اين دو كتاب روح او گسترده است، رنگهاي گوناگون فضاي پر ابر، پر باد، پر ستاره، پر رعد و برق جان او در آنها افتاده است. معارف مكتسبه و معلومات فقط وسيلهي اين تجلي و انعكاس انديشهي متموج اوست. حوزهي زندگي او به شكل غير قابل انكار، ولي در عين حال غير قابل تفسيري در آنها، مخصوصاً در ديوان شمس منعكس است. هر پيشامد و حادثه و هر مشاهدهي جزئي بهانهايست براي بيرون ريختن آنچه در وي ميجوشد». با اينجا با نقل چند بيت از اشعار علامه محمد اقبال لاهوري متفكر بزرگ مشرقزمين در عصر حاضر كه دربارهي مولانا جلالالدين بلخي(مولوي) سروده و همچنين غزلي را كه نگارنده(رفيع) در مرداد سال 1366 خورشيدي در قونيه بر سر مزار اين عارف بزرگ ايراني سرودهام اين قصهي بيپايان را به پايان ميبرم:
مرشد روشن ضمير
|
پـير رومـي مـرشد روشن ضـمير |
كـاروان عشـق و مستي را اميـر |
|
منزلش برتر ز مـاه و آفتاب |
خيمه را از كهكشان سازد طناب |
|
نور قرآن در ميان سينهاش |
جـام جـم شرمنده از آئيـنهاش |
|
از ني آن نينواز پـاكزاد |
بـاز شـوري در نـهاد مـن فـتاد |
فيض پير روم(مولوي)
|
خيز و در جامم شراب نـاب ريـز |
بر شب انديـشهام مهتاب ريز |
|
تا سوي منزل كشم آواره را |
ذوق بيتابي دهـم نـظاره را |
|
گرم رو از جستجوي نو شوم |
رو شناس آرزوي نـو شـوم |
|
چشم اهل ذوق را مـردم شوم |
چون صدا در گوش عالم گم شوم |
|
قيمت جنس سخن بالا كنم |
آب چشم خويش در كالا كـنم |
|
باز برخوانم ز فيض پير روم |
دفتر سربسته اسرار علوم |
|
جان او از شعلهها سـرمايهدار |
من فروغ يك نفس مثل شرار |
|
شمع سوزان تاخت بر پروانهام |
باده شبخون ريخت بر پيمانهام |
|
پير رومي خاك را اكسير كرد |
از غبارم جلـوهها تعمير كرد |
|
ذره از خاك بيابان رخت بست |
تا شعاع آفتاب آرد بدست |
|
موجم و در بحر او منزل كنم |
تا در تابندهئي حاصل كنم |
|
من كه مستيهازصهبايشكنم |
زندگاني از نفسهـايش كنم |
مقام مولوي
|
مردي اندر جستجو آوارهئي |
ثابتي با فطرت سيارهئي |
|
پختهتر كارش ز خاميهاي او |
من شهيد نا تمايهاي او |
|
شيشه خود را بگردون بسته طاق |
فكرش از جبريل ميخواهد صداق |
|
چون عقاب افتد به صيد ماه و مهر |
گرم رو اندر طواف نه سپهر |
|
حرف با اهل زمين رندانه گفت |
حور و جنت را بت و بتخانه گفت |
|
شعلهاش در موج دودش ديدهام |
كبريا اندر سجودش ديدهام |
|
هر زمان از شوق مينالد چو نال |
ميكشد او را فراق و هم وصال |
|
من ندانم چيست در آب و گلشن |
من ندانم از مقام و منزلش |
|
مطرب غزلي، بيتي از مرشد رومآور |
تا غوطه زند جانم در آتش تبريـزي |
بزم رفيع مولانا
|
اي جلال ملك جان برخيز مهمان آمده |
جان و دل آشفتهاي از خاك ايران آمده |
|
اي مهين مولاي مولاي من در شور عشق و عاشقي |
ديده بگشا عاشقي زار و پريشان آمده |
|
حسرت آزادي جان در دل شيداي اوست |
تا كه ره يابد به جانان مست و حيران آمده |
|
از شرار شاعري آتش بدلـها بر زده |
در بيان مثنوي انديشه سوزان آمده |
|
بس غزلها دارد از ديوان شمس تو ز بر |
در هواي شمس جان افتان و خيزان آمده |
|
از جدائيها شكايت دارد و افسرده است |
در هواي شور ني با سوز هجران آمده |
|
گرچه از سرگشتگان وادي حيـرت بود |
با خبرهاي خوشي از بحر عـرفان آمده |
|
«بايزيد» از بادهاش سرمست جانان كرده است |
با پيامي رهگشا از «شيخ خرقان» آمده |
|
«سعديش» هم ناله باشد در نواي عـاشقي |
همدم «حافظ» ز سوز جان غزلخوان آمده |
|
از «علاءالدوله» تضمين سخن آورده است |
همره وجد و سماع شيخ سمنان آمده |
|
اي جلالالدين بيا تا بزم دل روشن كنيم |
چونكه مشتاقي به جان با چشم گريان آمده |
|
بزم ما كامل شود از شمس تبريزي به نور |
بشنود گرآشنائي همدم جـان آمده آشنايي همدم جان آمده |
|
حلقه گرد هم زنيد اي عاشقان خوشنـوا |
اين نواها از ازل در ساز امكان آمده |
|
زين سماع عاشقي غوغا فتد در ملك جان |
چونكه مفتوني به مهماني ز تهران آمده |
|
باده در جامش كن اي سرحلقهي دلدادگان |
چون«رفيع» خستهجان درديكش آن آمده |
قونيه27 مرداد سال 1366 خورشيدي
مولوي شعر عرفاني را به حد اعلي رسانيده است. افكار اين شاعر بلند مرتبه دنباله افكار عطار و سنايي است و خود وي به اين امر متعرف است. مولوي مانند عطار رسيدن به معشوق حقيقي را فرع ترك علايق و گذشتن از"خود" ميداند. فلسفه وحدت وجود را نيز مكرر با تعبيرات مختلف در اشعار خود آورده است. مولوي در بيان حقايق بيپرواست و هرگز معني را فداي لفظ نميكند چنانكه خود ميگويد:
|
قانيه انديشم و دلدار من |
گويدم منديش جز ديدار من |

گزيدهاي از اشعار مولوي
|
آن خانه لطيفست نشانهايش بگفتيد |
از خواجهي آن خانه نشاني بنماييد |
|
يك دستهي گل كو؟ اگر آن باغ بديديد |
يك گوهر جان كو؟ اگر از بهر خداييد |
|
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد |
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد |
|
بيا تا قدر يكديـگر بدانيـم |
كه تا ناگه زيكديگر نماييم |
|
كريمان جان فداي دوست كردند |
سگي بگذار ما هم مردمانيم |
|
غرضها تيره دارد دوستي را |
غرضها را چرا از دل نرانيم |
|
گهي خوشدل شوي از من كه ميرم |
چرا مردهپرست و خصم جانيم |
|
چو بعد مرگ خواهي آتشي كرد |
همه عمر از غمت در امتحانيم |
|
كنون پندار مردم آشتي كن |
كه در تسليم ما چون مردگانيم |
|
چو بر گورم بخواهي بوسهدادن |
رخم را بوسه ده كهاكنون همانيم |
|
خمش كن مردهوار اي دل ازيرا |
به هستي متهم ما زين زبانيم |
|
من مستو تو ديوانه ما را كه برد خانه |
صد بار ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه |
|
در شهر يكي كس را هشيار نميبينم |
هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه |
|
جانا به خرابات آي تا لذت جان بيني |
جان را چه خوشي باشد بيصحبت جانانه |
|
هر گوشه يكي مستي دستي زده بر دستي |
زان ساقي سر مستي با ساغر شاهانه |
|
اي لوطي بربط زن تو مستتري يا من |
اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه |
|
تو وقف خراباتي خرجت مي و دخلت مي |
زين دخل به هوشياران مسپار يكي دانه |
|
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد |
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه |
|
چون كشتي بيلنگر كژ ميشد و مژ ميشد |
وز حسرت آن مرده صد عاقل و فرزانه |
|
گفتم ز كجايي تو تسخر زدو گفت اي جان |
نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه |
|
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل |
نيميم لب دريا باقي همه دردانه |
|
گفتم كه رفيقي كن با من كه منت خويشم |
گفتا كه بنشناسم من خويش ز بيگانه |
|
من بيسر و دستارم در خانهي خمارم |
يك سينه سخن دارم آن شرح دهم يا نه |
|
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن |
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن |
|
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها |
خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن |
|
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي |
بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن |
|
ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده |
بر آب ديدهي ما صد جاي آسيا كن |
|
خيره كشي است ما را دارد دل چو خارا |
بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن |
|
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد |
اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن |
|
درديست غير مردن كان را دوا نباشد |
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن |
|
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم |
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن |
|
گر اژدهاست در ره عشقست چون زمرد |
از برق آن زمردهين دفع اژدها كن |
|
بس كن كه بيخودم من ور تو هنر فزايي |
تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا كن |
ازين رو اشعر مولوي از جنبهي لفظي يكدست نيست ولي گيرا و داراي مضامين بديع است.
|
برويد اي حريفان بكشيد يار ما را |
به من آوريد آخر صنم گريز پا را |
|
به ترانههاي شيرين به بهانههاي زرين |
بكشيد سوي خانه مه خوب خوشلقا را |
|
و گر او به وعده گويد كه دمي دگر بيايم |
همه وعده مكر باشد بفريبد او شما را |
|
دم گرم سخت دارد كه به جادوي و افسون |
بزند گره بر آبي و ببندد او هوا را |
|
به مباركي و شادي چو نگار من درآيد |
بنشين نظاره ميكن تو عجايب خدا را |
|
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان |
كه رخ چو آفتابش بكشد چراغها را |
|
برو اي دل سبك رو به يمن به دلبر من |
برسان سلام و خدمت تو عقيق بيبها را |
|
ببستي چشم يعني وقت خوابست |
نه خوابست آن حريفان را جوابست |
|
تو ميداني كـه ما چندان نپاييم |
وليكن چشم مستت را شتابست |
|
جفا ميكن جفاات جمله لطفست |
خطا ميكن خطاي تو صوابست |
|
تو چشم آتشين در خواب ميكن |
كه ما را چشم و دل باري كبابست |
|
بسي سرها ربوده چشم ساقي |
به شمشيري كه آن قطره آبست |
|
يكي گويد كه اين از عشق ساقي است |
يكي گويد كه اين فعل شرابست |
|
مي و ساقي چه باشد نيست جز حق |
خدا داند كه اين عشق از چه بابست |
|
اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد |
معشوق همين جاست بياييد بياييد |
|
معشوق تو همسايهي ديوار به ديوار |
در باديه سر گشته شما در چه هواييد |
|
گر صورت بيصورت معشوق ببينيد |
هم خواجه هم خانه هم كعبه شماييد |
|
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد |
يك بار ازين خانه برين بام برآييد |
تاريخ عرفان-شاهكارهاي غزل فارسي
سعدي
مشرف الدين مصلح بن عبدالله سعدي شيرازي (وفات 691 يا 694) شاعر و نويسنده بزرگ قرن هفتم در شيراز متولد شده و در همان شهر تحصيلات خود را آغاز كرده است. سعدي
به سبب كشمكشهاي ميان خوارزمشاهيان و اتابكان فارس و هجوم مغول شيراز را تكر كرد و به سفري طولاني پرداخت. اين سفر در حدود سي تا چهل سال طول كشيد و سعدي با اندوخته و تجارب فراوان به وطن بازگشت و به تأليف آثار خود پرداخت. اين آثار به نظم و نثر است كه از مشهورترين آنها غزليات اوست.
اسلوبي كه انوري در غزل ايجاد كرد به دست سعدي تكامل يافت و به آخرين حد ترقي رسيد. سعدي فصاحت بيان و رواني گفتار را به جايي رسانيده كه تاكنون هيچ شاعري نتوانسته است به اسلوب او سخن گويد و در شيوايي كلام به پاي او برسد.
شيخ سعدي نه تنها يكي از ارجمندترين ايرانيان است ، بلكه يكي از بزرگترين سخن سرايان جهان است. در ميان پارسي زبانان يكي دو تن بيش نيستند كه بتوان با او برابر كرد، و از سخن گويان ملل ديگر هم از قديم و جديد و كساني كه با سعدي همسري كنند بسيار معدودند : در ايران از جهت شهرت كم نظير است و خاص و عام او را ميشناسند در بيرون از ايران هم عوام اگر ندانند خواص البته به بزرگي قدر او پيبردهاند. با اين همه از احوال و شرح زندگاني او چندان معلوماتي در دست نيست زيرا بدبختانه ايرانيان در ثبت احوال ابناء نوع خود به نهايت مسامحه و سهل انگاري ورزيدهاند چنانچه كمتر كسي از بزرگان ما جزئيات زندگانيش معلوم است، و درباره شيخ سعدي مسامحه به جايي رسيده كه حتي نام او هم بدرستي ضبط نشده است.
اينكه از احوال شيخ سعدي اظهار بيخبري ميكنيم از آن نيست كه درباره او سخن نگفته و حكاياتي نقل نكرده باشند. نگارش بسيار، اما تحقيق كم بوده است و بايد تصديق كرد كه خود شيخ بزرگوار نيز در گمراه ساختن مردم درباره خويش اهتمام ورزيده زيرا كه براي پروردن نكات حكمتي و اخلاقي كه در خاطر گرفته است حكاياتي ساخته و وقايعي نقل كرده و شخص خود را در آن وقايع دخيل نموده و از اين حكايات فقط تمثيل در نظر داشته است نه حقيقت، و توجه نفرموده است كه بعدها مردم از اين نكته غافل خواهند شد و آن وقايع را واقع پنداشته در احوال او به اشتباه خواهند افتاد. شهرت و عظمت قدر او هم در انظار، مويّد اين امر گرديده، چون طبع مردم بر اين است كه درباره كساني كه در نظرشان اهميت يافتند بدون تقيد به درستي و راستي، سخن ميگويند و بنابراين در پيرامون بزرگان دنيا افسانهها ساخته شده كه يك چند همه كس آنها را حقيقت انگاشته و بعدها اهل تحقيق به زحمت و مجاهده توانستهاند معلوم كنند كه غالب اين داستانها افسانه است.
شيخ سعدي خانوادهاش عالمان دين بودهاند، و در سالهاي اول سده هفتم هجري در شيراز متولد شده، و در جواني به بغداد رفته و آنجا در مدرسه نظاميه وحوزههاي ديگر درس و بحث به تكميل علوم ديني و ادبي پرداخته، و در عراق و شام و حجاز مسافرت كرده و حج گزارده، و در اواسط سده هفتم هنگامي كه ابوبكر بن سعد بن زنگي از اتابكان سلغري د فارس فرمانروايي داشت به شيراز باز آمده، در سال ششصد و پنجاه و پنج هجري كتاب معروف به بوستان را به نظم درآورده، و در سال بعد گلستان را تصنيف فرمود. و در نزد اتابك ابوبكر و بزرگان ديگر مخصوصاً پسر ابوبكر، كه سعد نام داشته وشيخ انتساب به او را براي خود تخلص قرار داده قدر و منزلت يافته و همخواره به بنان وبيان مستعدان را مستفيض واهل ذوق را محظوظ و متمتع ميساخته و گاهي در ضمن قصيده و غزل به بزرگان و امراي فارس و سلاطين مغول معاصر و وزراي ايشان پند و اندرز ميداده، و به زباني كه شايسته است كه فرشته و ملك بدان سخن گويند به عنوان مغازله ومعاشقه نكات و دقايق عرفاني و حكمتي ميپرورده و تا اوايل دهه آخر از سده هفتم در شيراز به عزت و حرمت زيسته و درت يكي از سالهاي بين ششصد و نود و يك و ششصد و نود و چهار د گذشته و در بيرون شهر شيراز در محلي كه بقعه او زيرتگاه صاحبدلان است به خاك سپرده شده است .
چنانكه اشاره كرديم سعدي تخلص شعري شيخ است و نام او محل اختلاف ميباشد. بعضي مشرف الدين و برخي مصلح الدين نوشته، و جماعتي يكي از اين دو كلمه را لقب او دانستهاند، و گروهي مصلح الدين را نام پدر شيخ انگاشته و بعضي ديگر نام خودش يا پدرش را عبدالله گفتهاند،وگاهي ديده ميشود كه ابو عبدالله را كنيه شيخ قرار دادهاند، و در بعضي جاهها نام او مشرف بن مصلح نوشته شده و در اين باب تشويش بسيار است .
اما در چگونگي بيان شيخ سعدي حق اين است كه در وصف او از خود شيخ بزرگوار پيروي كنيم و بگوييم :
من در همه قول ها فصيحم
در وصف شمايل تو اخرس
اگر سخنش را به شيرين يا نمكين بودن بستاييم ، براي او مدحي مسكين است، و اگر ادعا كنيم كه فصيحترين گويندگان و بليغترين نويسندگان است قولي است كه جملگي برآنند؛اگر بگوييم كلامش از روشني و رواني، سهل و ممتنع است، از قديم گفتهاند و همه كس ميداند، حسن سخن شيخ خاصه در شعر، نه تنها بيانش دشوار است، ادراكش هم آسان نيست، چون آب زلالي كه در آبگينه شفاف هست اما از غايت پاكي، وجودش را چشم ادراك نميكند، ملايمتش با خاطر مانند ملايمت هوا با تنفس است كه در حالت عادي هيچ كس متوجه روح افزا بودنش نيست. و اگر كسي بخواهد لطف آنرا وصف كند جز اينكه بگويد جان بخش است عبارتي ندارد، از اينرو هرچند اكثر مردم شعر سعدي را شنيده و بلكه از بر دارند و ميخوانند، كمتر كسي است كه براستي خوبي آنرا درك كر ده باشد، و غالباً ستايشي كه از سعدي ميكنند تقليدي است و بنابر اعجابي است كه از دانشمندان با ذوق نسبت به او ديده شده است. پي بردن به مقام شيخ با داشتن ذوق سليم و تتبّع در كلام فصحا، پس از مطالعه و تامل فراوان ميسر ميشود سعدي سلطان مسلم ملك سخن و تسلطش در بيان از همه كس بيشتر است. كلام در دست او مانند موم است. هر معنايي را به عبارتي ادا ميكند كه از آن بهتر و زيباتر و موجز تر ممكن نيست. سخنش حشو و زوايد ندارد و سرمشق سخنگويي است. ايرانيان چون ذوق شعرشان سرشار بوده شيوه سخن را در شعر به نهايت زيبايي رسانيده بودند. شيخ سعدي همان شيوه را نه تنها در نظم بلكه درنثر بكار برده است، چنانكه نثرش مزه شعر، و شعرش رواني نثر را دريافته است، و چون پس از بستگان، نثر فارسي در قالب شايسته حقيقي ريخته شده بعدها هر شعري هم كه مانند شعر سعدي در نهايت سلامت و رواني باشد در تركيب شبيه به نثر خواهد بود. يعني از بركت وجود سعدي زبان شعر و زبان نثر فارسي از دو گانگي بيرون آمده و يك زبان شده است.
گاهي شنيده ميشود كه اهل ذوق اعجاب ميكنند كه سعدي هفتصد سال پيش به زبان امروزي ما سخن گفته است ولي حق اين است كه سعدي هفتصد سال پيش به زبان امروزي ما سخن نگفته است بلكه ما پس از هفتصد سال به زباني كه از سعدي آموختهايم سخن ميگوييم، يعني سعدي شيوه نثر فارسي را چنان دلنشين ساخته كه زبان او زبان رايج فارسي شده است، و اي كاش ايرانيان قدر اين نعمت بدانند و در شيوه بيان دست از دامان شيخ بر ندارند كه بفرموده خود او: «حد همين است سخنگويي و زيبايي را» و من نويسندگان بزرگ سراغ دارم (از جمله ميرزا ابوالقاسم قاينم مقام) كه اعتراف مي كردند كه در نويسندگي هر چه دارند، از شيخ سعدي دارند.
كتاب «گلستان» زيباترين كتاب نثر فارسي است و شايد بتوان گفت در سراسر ادبيات جهاني بي نظير است و خصايصي دارد كه در هيچ كتاب ديگر نيست، نثري است آميخته به شعر يعني براي هر شعر و جمله و مطلبي كه به نثر ادا شده يك يا چند شعر فارسي و گاهي عربي شاهد آورده است كه آن را معني ميپرورد و تائيد و توضيح و تكميل ميكند، و آن اشعار چنانكه در آخر كتاب توجه داده است همه از گفتهها خود اوست و از كسي عاريت نكرده است، و آن نثر و اين شعر هر دو از هر حيث به درجه كمال است ودر خوبي مزيدي بر آن متصور نيست .
نثرش گذشته از فصاحت و بلاغت و سلامت و ايجاز و متانت و استحكام و ظرافت، همه آرايشهاي شعري را هم در بر دارد، حتي سجع و قافيه، اما در اين جمله به هيچ وجه تكلف و تصنع ديده نميشود و كاملاً طبيعي است، نه هيچ جا معني فداي لفظ شده و نه هيچگاه لفظي زايد بر معني آورده است، هرچه از معاني بر خاطرش ميگذرد بدون كم و زياد به بهترين وجوه تمام و كمال به عبارت ميآورد و مطلب را چنان ادا ميكند كه خاطر را كاملاً اقناع ميسازد و دعاويش تاثير برهان دارد، در عين اينكه بهجت و مسرت نير ميدهد، كلامش زينت فراوان دارد، از سجع و قافيه و تشبيه و كنايه و استعاره و جناس و مراعات نظير و غير آن، اما به هيچ وجه در اين صنايع افراط و اسراف نكرده است.
آثار سعدي
گلستان و بوستان سعدي يك دوره كامل از حكمت عملي است. علم سياست و اخلاق و تدبير منزل را جوهر كشيده و در اين دو كتاب به دلكشترين عبارات در آورده است. در عين
اينكه در نهايت سنگيني و متانت است از مزاح و طيبت هم خالي نيست و چنانكه خود ميفرمايد: «داروي تلخ نصيحت به شهد ظرافت بر آميخته تا طبع ملول ازدولت قبول محروم نماند» و انصاف نيست كه بوستان و گلستان را هرچه مكرر بخوانند اگر اندكي ذوق باشد ملالت دست نميدهد.
هيچ كس به اندازه سعدي پادشاهان و صاحبان اقتدار را به حسن سياست و دادگري و رعيت پروري دعوت نكرده و ضرورت اين امر را مانند او روشن و مبرهن نساخته است. از ساير نكات كشور داري نيز غفلت نورزيده و مردم ديگر را هم از هر صنف و طبقه، از امير و وزير و لشكري و كشوري و زبردست و زيردست و توانا و ناتوان، درويش و توانگر و زاهد و دين پرور و عارف و كاسب و تاجر و عاشق و رند و مست وآخرت دوست و دنيا پرست، همه را به وظايف خودشان آگاه نموده و هيچ دقيقهاي از مصالح و مفاسد را فرو نگذاشته است.
وجود سعدي را از عشق و محبت سرشتهاند. همه مطالب را به بهترين وجه ادا ميكند اما چون به عشق ميرسد شور ديگري در مييابد. هيچ كس عالم عشق را نه مانند سعدي درك كرده و نه به بيان آورده است. عشق سعدي بازيچه و هوي و هوس نيست. امري بسيار جدي است، عشق پاك و عشق تمامي است كه براي مطلوب از وجود خود ميگذرد و خود را براي او ميخواهد، نه او را براي خود. عشق او از مخلوق آغاز ميكند اما سرانجام به خالق ميرسد و از اين روست كه ميفرمايد:
«عشق را آغاز هست انجام نيست»
در گلستان و بوستان از عشق بياني كرده است اما آنجا كه داد سخن را داده در غزليات است. از آنجا كه وجود سعدي به عشق سرشته است احساساتش در نهايت لطافت است. هر قسم زيبايي را خواه صوري و خواه معنوي به شدت حس ميكند و دوست دارد. سر رقت قلب و مهرباني او نيز همين است و از اينست كه هر كس با سعدي مأنوس مي شود ناچار به محبت او مي گرايد.
سعدي مانند فردوسي و مولوي و حافظ نمونه كامل انسان متمدن حقيقي است كه هر كس بايد رفتار و گفتار او را سرمشق قرار دهد. اگر نوع بشر روح خود را به تربيت اين رادمردان پرورش ميداد، دنياي جهنمي امروز، بهشت ميشد. آثار اين بزرگواران خلاصه و جوهر تمدن چند هزار ساله مردم اين كشور است و ايرانيان بايد اين ميراثهاي گرانبها را كه از نياكان به ايشان رسيده است، قدر بدانند و چه خوب است كه ايراني آنها را در عمر خود چندين بار بخواند و هر چه بيشتر بتواند از آن گوهرهاي شاهوار از بر كند و زيب خاطر نمايد. معلوماتي را كه از آنها بدست ميآيد همواره بياد داشته باشد و به دستورهايي كه دادهاند رفتار كند كه اگر چنين شود ملت ايران آن متمدن حقيقي خواهد بود كه در عالم انسانيت به پيش قدمي شناخته خواهد شد.
اشعار سعدي
سعدي مردي عاشق پيشه و دلداده است، ولي مانند عطار پايه عشق را به جايي كه از دسترس عموم دور باشد نميگذارد. سعدي دلبستگي خود را به هرچه زيباست آشكار ميكند و كساني را كه دم از پرهيزگاري ميزنند رياكار ميشمارد. غزلهاي عاشقانه سعدي مانند خود عشق زير و بم و نشيب و فراز دارد. گاه از درد هجر سخت مينالد و در شب تنهايي بر آمدن آفتاب را آرزو ميكند.
سرآن ندارد امشب كه برآيد آفتابي
چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي
به چه دير ماندي اي صبح كه جان من بر آمد
بزه كردي و نكردند موذنان صوابي
نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي
نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم
كه به روي دوست ماند كه برافكند نقابي
سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد
كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي
دل من نه مرد آنست كه با غمش بر آيد
مگسي كجا تواند كه بيفكند عقابي
نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپاري
تو به دست خويش فرماي اگرم كني عذابي
دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي
عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابي
برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن
كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي
گاه از لذت شب وصل سخن ميگويد و آرزو ميكند كه صبح بر ندمد و آفتاب بر نتابد .
يك امشبي كه در آغوش شاهد شكرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس سر آمد هلاك باكي نيست
كجاست تير بلا گو بيا كه ميسپرم
ببند يك نفس اي آسمان دريچه صبح
بر آفتاب كه امشب خوشت با قمرم
ندانم اين شب قدر است يا ستاره روز
تويي برابر من يا خيال در نظرم
خوشا هواي گلستان و خواب در بستان
اگر نبودي تشويش بلبل سحرم
بدين دو ديده كه امشب تو را همي بينم
دريغ باشد فردا كه ديگري نگرم
روان تشنه بر آسايد از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم
چو مي نديدمت از شوق بيخبر بودم
كنون كه با تو نشستم ز ذوق بيخبرم
سخن بگوي كه بيگانه پيش ما كس نيست
بغير شمع و همين ساعتش زبان ببرم
ميان ما بجز اين پيرهن نخواهد بود
وگر حجاب شود تا به دامنش بدرم
مگوي سعدي از اين درد جان نخواهد برد
بگو كجا برم آن جان كه از غمت ببرم
سعدي را جز آن سلسله عرفايي كه عطار و سنايي و مولوي از آنند نمي توان شمرد . عرفان سعدي به لطافت و شور ايشان نيست . عقيده عرفاني سعدي «امكان مشاهده جمال مطلقي در جمال مقيد» است . سعدي اصطلاحات عرفاني را از عطار و سنايي اقتباس كرده و اسلوب كلام را از انوري گرفته است .
اين نمونه اي است از غزلهاي عرفاني سعدي :
دنيي آن قدر ندارد كه بر او رشك برند
يا وجود و عدمش را غم بيهوده خورند
نظر آنان كه نكردند درين مشتي خاك
الحق انصاف توان داد كه صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتي و بقايي نكند
كه همه ملك جهانست به هيچش نخرند
تا تطاول نپسندي و تكبر نكني
كه خدا را چو تو در ملك بسي جانورند
اين سرايي است كه البته خلل خواهد كرد
خنك ان قوم كه دربند سراي دگرند
دوستي با كه شنيدي كه به سر برد جهان
حق عيانست ولي طايفه بي بصرند
گوسفندي برد اين گرگ معود هر روز
گوسفندان دگر خيره در او مينگرند
كاشكي قيمت انفاس بدانندي خلق
تا دمي چند كه ماندست غنيمت شمرند
گل بي خار ميسر نشود در بستان
گل بي خار جهان مردم نيكو سيرند
سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز
مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند
از بعضي از غزليات عاشقانه سعدي چنين پيداست كه وي به شخص معيني خطاب ميكند:
من بدانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي
عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي
دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي
اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه
ما كجاييم درين بحر تفكر تو كجايي
اين نه خالست و زنخدان و سر زلف پريشان
كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي
پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نبيند
تو بزرگي و در آئينه كوچك ننمايي
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقيبان
اين توانم كه بيايم به محلت به گدايي
عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است، تحمل نكنم بار جدايي
روز صحرا و سماعست و لب جوي و تماشا
در همه شهر دلي نيست كه ديگر بربايي
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي
سعدي آن نيست كه هرگز زكمندت بگريزد
كه بدانست كه دربند تو خوشتر كه رهايي
خلق گويند برو دل به هواي دگري نه
نكنم خاصه در ايام اتابك دو هوايي
مي روم وز سر حسرت به قفا مينگرم
خبر از پاي ندارم كه زمين ميسپرم
ميروم بي دل و بي يار و يقين ميدانم
كه من بي دل بييار نه مرد سفرم
خاك من زنده به تاثير هواي لب تست
سازگاري نكند آب و هواي دگرم
پاي ميپيچم و چون پاي دلم ميپيچد
بار ميبندم و از بار فرو بسته ترم
چه كنم دست ندارم به گريبان اجل
تا به تن در زغمت پيرهن جان بدرم
آتش خشم تو برد آب من خاك آلود
بعد از اين باد به گوش تو رساند خبرم
هر نوردي كه ز طومار غمم باز كني
حرفها بيني آلوده به خون جگرم
ني مپندار كه حرفي به زبان آرم اگر
تا به سينه چو قلم باز شكافند سرم
به هواي سر زلف تو در آويخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهاي ترم
گر سخن گويم من بعد شكايت باشد
ور شكايت كنم از دست تو پيش كه برم
خار سوداي تو آويخته در دامن دل
ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم
گرچه در كلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به كه نماندست مجال حضرم
سر و بالاي تو در باغ تصور بر پاي
شرم دارم كه به بالاي صنوبر نگرم
گر به دوري سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم كه همان سعدي كوته نظرم
به قدم رفتم و ناچار به سر باز آيم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
شوخ چشمي چو مگس كردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت ز كنار شكرم
از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز
ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم
در غزليات سعدي به ندرت مي توان كلمه اي پيدا كرد كه لااقل در محاوره خواص متداول نباشد و همين نزديكي زبان او به زبان مردم موجب انتشار اشعار او ميان توده فارسي زبانان است. رواني اشعار سعدي محتاج به بيان نيست. اغلب ابيات او را بخصوص در غزل اگر به نثر برگردانيم تقديم و تاخيري در كلمات آن روي نخواهد داد.
تو از هر در كه باز آيي بدين خوبي و زيبايي
دري باشد كه از رحمت به روي خلق بگشايي
ملامت گوي بيحاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض كه چون يوسف جمال از پرده بگشايي
به زيورها بيارايند وقتي خوبرويان را
تو سيمين تن چنان خوبي كه زيورها بيارايي
چو بلبل روي گل بيندزبانش در حديث آيد
مرا در رويت از حيرت فرو بسته است گويايي
تو با اين حسن نتواني كه رو از خلق در پوشي
كه همچون آفتاب از جام و حور از جامه پيدايي
تو صاحب منصبي جانا ز مسكينان نينديشي
تو خواب آلودهاي بر چشم بيداران نبخشايي
گرفتم سرو آزادي نه از ماء معين زادي
مكن بيگانگي با ما چو دانستي كه از مايي
دعايي گر نميگويي به دشنامي عزيزم كن
كه گر تلخست شيرين است از آن لب هرچه فرمايي
گمان از تشنگي بردم كه دريا در كمر باشد
چو پايابم برفت اكنون بدانستم كه دريايي
تو خواهي آستين افشان و خواهي روي در هم كش
مگس جايي نخواهد رفتن از دكان حلوايي
قيامت ميكني سعدي بدين شيرين سخن گفتن
مسلم نيست طوطي را در ايامت شكر خايي
آمده وه كه چه مشتاق و پريشان بودم
تا برفتي ز برم صورت بيجان بودم
نه فراموشيم از ذكر تو خاموش نشاند
كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم
بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب
كه نه در باديه خار مغيلان بودم
زنده ميكرد مرا دمبدم اميد وصال
ور نه دور از نظرت كشته هجران بودم
به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح
همه شب منظر مرغ سحر خوان بودم
سعدي از جور فراقت همه روز اين ميگفت
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
تداخل فلسفه و ادبيات
فلسفه في حد ذاته يكي از شاخههاي ادبيات نيست، و كيفيت و اهميت آن بر ملاحظاتي غير از ارزشهاي ادبي و هنري پايهريزي ميشود. اگر فيلسوفي خوب هم بنويسد، اين امتيازي اضافي است و كشش بيشتري براي خواندن، او به وجود ميآورد، اما او را فيلسوف بهتري نميكند.
بعضي از فيلسوفهای بزرگ، مانند افلاطون، آوگوسيتنوس قديس، شوپهناور و نيچه به عنوان نويسندگان بزرگي ميتوان از آنها نام برد. البته، فيلسوفات بزرگي هم داريم كه نويسندگان بدي بودهاند مانند كانت و ارسطو، در عين حال دو تن از بدترينشان به حساب ميآيند.
در اينجا سعي در بررسي بعضي از جنبههاي تداخل فلسفه و ادبيات است.
فلسفه: هدفش روشن كردن و توضيح و تبيين است، مسائلي بسيار دشوار و بسيار فني طرح ميكند و در صدد حل آنها بر ميآيد. و نوشتن بايد تابع اين هدف باشد، ميشود عنوان كردن كه فلسفه بد اصولاً فلسفه نيست، در حالي كه هنر بد باز هم هنر است. به گونههاي مختلف از سر گناهان ادبيات ميگذريم، ولي گناهان فلسفه را نميبخشيم. ادبيات را افراد كثير ميخوانند، فلسفه را عدهاي اندك ميخوانند. هنرمندان جدي خودشان منتقد خودشانند و معمولاً براي مخاطبان بهعنوان « كارشناس» كار نميكنند. وانگهي، هنر لذت و كيف است و براي كيف دادن، مقاصد و دلرباييهاي بيشمار دارد. ادبيات در سطوح مختلف و به شيوههاي گوناگون توجه ما را جلب ميكند. سرشار از شگرد و تردستي و جادو و رازپردازي و حيرت افزاييهاي عمومي است. ادبيات سرگرم ميكند و بسياري كارها ميكند؛ فلسفه يك كار بيشتر نميكند.
جملات در ادبيات سرشارند از متاني التزامي و تلميح و ايهام؛ در حالي كه در فلسفه جمله ها در هر زمان فقط يك چيز ميگويند. نويسندگي ادبي هنر است، جنبهاي از يكي از رشتههاي هنري است. ممكن است بيتظاهر باشد يا پر جلوه و خيره كننده، ولي اگر به ادبيات تعلق داشته باشد، قصد شيرينكاري در آن هست، و زبان در آن نوعاً به شيوهاي پرآب و تاب به كار ميرود و جزئي از خود « اثر » است، خواه اثر بلند باشد و خواه كوتاه، پس هيچ سبك ادبي واحد يا هيچ گونه سبك ادبي آرماني وجود ندارد، هر چند البته نويسندگي خوب هست و نويسندگي بد، و هستند متفكران بزرگي مانند كي يركه گور ( فيلسوف دانماركي) و نيچه كه نويسندگان بزرگي هم بودهاند بدون شك، فيلسوفات هم مختلفند، و بعضي «ادبي»تر از ديگرانند.
گونهاي سبك فلسفي آرماني وجود دارد كه نوعي سادگي و صلابت بدون ايهام در آن هست، سبك رك و راست و خشكي و بيپيرايه و به دور از خودپسندي، فيلسوف بايد بكوشد دقيقاً آنچه را در نظر دارد توضيح بدهد و از سخنوري و زينت و آرايش بيهوده بپرهيزد. البته اين با ظرافت طبع و نكته گويي و گريزهاي گهگاهي منافات ندارد؛ اما وقتي فيلسوف، باصطلاح، در خط اول جبهه بحث درباره مشكل مورد نظر است، با صدايي سرد و صاف و قابل تشخيص سخن ميگويد.
نويسندگي فلسفي به معناي ابراز مكنونات قلبي نيست؛ مستلزم حذف صداي شخصي است. بعضي از فلاسفه حضور شخصي خودشان را در آثارشان حفظ ميكنند. اما در اينگونه موارد هم خود فلسفه همچنان داراي نوعي صلابت و سختي ساده و غير مشخصي است. البته ادبيات هم مستلزم مهار كردن و دگرگون سازي صداي شخصي است. حتي ممكن است بين فلسفه و شعر كه دشوارترين شاخه ادبيات است قياسي به عمل آورد. در هر دو نوعي پالايش ويژه و دشوار آنچه ميخواهيد بگوييد و در آمدن انديشه به زبان دخيل است. با اين وصف، گونه اي بروز مكنونات قلبي وجود دارد كه همراه همه بازيگريها و راز پردازيهاي هنر، مختص ادبيات است. و نويسنده ادبي عمداً فضايي براي بازي كردن خواننده باقي ميگذارد. فيلسوف نبايد هيچ فضايي باقي گذارد.
همان طور كه اشاره شد هدف فلسفه روشن كردن و هدف ادبيات اغلب راز پردازي و حيرت افزايي است. هدف فلسفه نيل به هيچ گونه كمال از نظر صورت ] يا فرم [ به خاطر خود آن نيست. ادبيات با مشكل پيچيده از نظر صورت]يا فرم [ هنري دست و پنجه نرم ميكند و در تلاش ايجاد گونهاي تمامت است. فلسفه در مقايسه با ادبيات به نظر بي فرم ميرسد. در فلسفه، مطلب اين است كه مسالهاي را محكم بگيريم و رها نكنيم و حاضر باشيم در حيني كه صورتبنديها و راه حلهاي مختلف را امتحان ميكنيم، آنچه را گفتهايم باز هم تكرار كنيم. وجه مشخص فيلسوف همين توان خستگي ناپذير براي ادامه بحث از يك مساله است، اما آنچه معمولاً هنرمند را متمايز ميكند شوق او به نوجويي است. در تعريف ادبيات؛ ادبيات شاخهاي از هنر است كه در آن در الفاظ استفاده ميشود. ادبيات بسيار متنوع و وسيع است، و فلسفه بسيار كوچك. فلسفه تاثير عظيم داشته، ولي عده فيلسوفاني كه آن تاثير را گذاشتهاند بالنسبه اندك بودهاند، دليلش هم اينكه، فلسفه اينقدر دشوار است.
ادبيات به يك معنا كار نيست. ادبيات چيزي است كه همه ما خود انگيخته قدم به حيطه آن ميگذاريم و، بنابراين ممكن است شبيه بازي و بخصوص انواع بيشمار بازيهاي فارغ از مسؤوليت به نظر برسد، انواع ادبي براي ما خصلت بسيار طبيعي دارند و بسيار به ما به عنوان موجودات شامل نزديكند. ادبيات منحصر به داستان نيست، ولي در بخش اعظم آن، داستان و اختراع و نقاب و نقش بازي كردن و ظاهرسازي و خيال پختن و قصهگويي دخيل است. وقتي كه به خانه بر ميگرديم و «روزمان را تعريف ميكنيم» ماجراها را با شيرينكاري در قالب حكايت شكل ميدهيم. بنابراين، به يك معنا ميتوان گفت كه همه ما چون از لفظ استفاده ميكنيم، هستي ما در يك جو ادبي ميگذرد، با ادبيات زندگي ميكنيم، ادبيات استنشاق ميكنيم، هنرمندان ادبي هستيم، دائماً براي شكل دادن جالب و دلانگيز به تجربههايي كه شايد بدواً كسالت آور يا بي سر و ته و نامنسجم به نظر ميرسيد، مشغول به كار گرفتن زبانيم. اينكه اين شكل دادن تا چه حد از حقيقت تخطي ميكند، مسالهاي است كه هر هنرمندي بايد با آن روبرو شود. يكي از انگيزههاي عميق براي خلق ادبيات يا هر گونه هنري، تمايل به شكست دادن بي شكلي جهان و دلشاد شدن از طريق ساختن صورتهاي مختلف از چيزي است كه و گرنه ممكن است آماري بيمعنا به نظر برسد.
فلسفه بسيار بر خلاف طبيعت است؛ كاري بسيار عجيب و غيرطبيعي است. هر معلم فلسفه يقيناً چنين احساس ميكند. فلسفه عادات ما را در زمينه توده تصورات نيمه هنري يا نيمه ذوقي ما كه معمولاً بر آن تكيه ميكنيم، بر هم ميزند. هيوم ميگويد حتي فيلسوف هم وقتي كه از كتابخانهاش بيرون ميآيد، بر ميگردد به همين پيش فرضهايي كه به آنها عادت كرده است. فلسفه كوششي است در عالم انديشه براي ادراك و بيرون آوردن عميقترين و كليترين تصورات ما. بآساني نميشود مردم را قانع كرد كه به سطحي كه فلسفه در آن عمل ميكند حتي نگاه كنند.
ادبيات براي اينكه ادبيات باشد، بايد هيجانات ما را بر انگيزد، در حالي كه فيلسوف هم مانند دانشمند، كوشش مثبت به خرج ميدهد تا توسل به هيجانات را از كار خودش بزدايد. ميتوان اسم ادبيات را فني منضبط براي برانگيختن هيجانات گذاشت.
در ماهيت حسي هنر هم برانگيختن هيجانات هم وجود دارد. هنر با حسيات بصري و سمعي و بدني سروكار دارد. اگر هيچ امر حسي موجود نباشد، هنر هم وجود ندارد. خود اين واقعيت به تنهايي هنر را از فعاليتهاي «نظري» متمايز ميكند. بخش بزرگي از هنر - و شايد بخش اعظم هنر و شايد همه هنر ـ به معنايي فوق العاده كلي با ميل جنسي ارتباط دارد ( كه اين ممكن است حكمي متافيزيكي باشد).
هنر بازي تنگاتنك و خطرناكي با نيروهاي ناخودآگاه است. از هنر، حتي از هنر ساده، به اين علت لذت ميبريم كه عميقاً و اغلب به طرزي درنيافتني آرامشها را بر هم ميزند؛ و اين از جمله عللي است كه هنر وقتي خوب است براي ما هم خوب است و وقتي بد است به حال ما هم بد است.
ماخذ: كتاب مردان انديشه - انتشارات طرح نو
مقالهاي از خانم آيريس مرداك
به هنگام سلطنت مینگ هوانگ، فرستادگانی از سرزمین کرده آمدند و پیامی آوردند. این پیام را به خطی نوشته بودند که هیچ یک از وزیران نمی دانستند. فغفور به شگفتی افتاد و گفت: «آیا در میان کلانتران و دانشمندان و دلاوران بیشمار ما کسی نیست که ما را از این مخمصه خلاص کند؟ اگر تا سه روز رمز این نامه گشوده نشود، همه از خدمت طرد خواهید شد.»
وزیران از بیم باختن منصبها، و نیز سرهای خود، روز را به تلخی گذراندند و کنکاش کردند. سرانجام، وزیر هوچی چانگ به اورنگ فغفوری نزدیک شد و گفت: «این بنده رخصت می خواهد تا به عرض خداوندگار معروض دارد که در این شهر شاعری هست پر خرد، به نام لی؛ با دانشهای بسیار آشناست، و کاری نیست که از وی بر نیاید. بفرمای تا نامه را بخواند.» فغفور فرمان داد که لی بیدرنگ به دربار آید. لی نپذیرفت و پیغام فرستاد که دانشمندان دولتی رساله ای را که او در امتحان استخدام دولتی نوشته است، مردود دانسته اند، و بنابراین معلوم است که او نباید برای خواندن چنان نامه ای شایستگی داشته باشد. فغفور عالیترین لقب و خلعت مخصوص اهل علم را به او اعطا کرد و دل او را به دست آورد. پس، لی به دربار آمد و چون ممتحنان امتحان استخدام دولتی را در میان وزیران دید، آنان را واداشت که کفش از پایش بیرون آورند. سپس نامه را ترجمه کرد. دولت کره اعلام داشته بود که برای برافکندن یوغ چین آماده ی جنگ است. لی، در پاسخ، نامه ای خردمندانه و ترساننده نوشت، و فغفور بی تردید آن را توشیح کرد، زیرا، به تلقین هو چی چانگ، تقریباً باور کرده بود که لی فرشته ای است که بر اثر شرارتی از آسمان رانده شده است. حکومت کره، پس از دریافت آن نامه، زبان به معذرت گشود و خراج فرستاد، و فغفور قسمتی از خراج را به لی بخشید.
گویند شبی که لی پو زاده می شد، مادرش تای پوشینگ ستاره ی سپید بزرگ یا زهره را، که در مغرب زمین «ونوس» می خوانند، به خواب دید. پس، کودک خود را لی (به معنی «آلو») نام نهاد و تای پو (به معنی «ستاره ی سپید») لقب داد. لی در ده سالگی بر همه ی آثار کنفوسیوس تسلط یافت و چکامه هایی جاویدان آفرید. در سال دوازدهم عمر، زندگی فیلسوفان پیش گرفت و به کوهستان پناه برد و سالها در کوهها زیست. در آنجا سخت تندرست و نیرومند شد، شمشیر زنی آموخت، سپس هنرهای خود را به جهان اعلام داشت: «هر چند که قامتم از هفت پای [چینی] کمتر است، قوت آن دارم که ده هزار مرد را برابری کنم.» (ده هزار، در بین چینیان، معنی «بسیار» می دهد.) پس از آن، از سر فراغت، در اکناف زمین به مسافرت پرداخت
سپس همسری برگزید، اما چنان اندک مایه بود که زن ترکش گفت و کودکان را با خود برد. آیا این ابیات اشتیاق آمیز به یاد اوست یا به یاد یاری شورانگیزتر؟
دلاراما، زمانی که اینجا بودی، خانه را پر گل می کردم.
دلاراما، اکنون رفته ای – تنها تختی به جای مانده است.
لحاف منقش، روی تخت جمع شده است؛ نمی توانم بخوابم.
سه سال از رفتن تو می گذرد. هنوز عطری که از خود به جا گذارده ای، مفتونم می کند.
این عطر را تا ابد در مشام خواهم داشت. اما کجایی تو، محبوبم؛ آه می کشم – برگهای زرد از شاخه به زیر می افتند.
زاری می کنم – شبنم سپید روی خزه های سبز چشمک می زند.
وی برای تسلای خود در سلک «شش لاابالی باغ خیزران»، که بی شتاب می زیتسند و با ترانه ها و شعرهای خود نان می خوردند، درآمد. چون شنید که در نیائوچونگ شرابی عالی هست، به سوی آن شهر، که حدود پانصد کیلومتر با او فاصله داشت، روانه شد. در سفرهای خود با توفو، که والاترین شاعران چین و همسنگ او بود، آشنا شد. دیرزمانی با هم غزل سرودند و برادرانه دست به دست دادند ، تا آن که شهرت، آنان را از یکدیگر جدا ساخت. همه ی مردم آنان را دوست می داشتند، زیرا، مانند پارسایان، بی آزار بودند و، با غرور و اخلاص، یکسان با شاه و گدا رفتار می کردند. عاقبت به چانگان پا نهادند؛ هو، وزیر صاحبدل، چنان مفتون اشعار لی پو شد که برای پرداخت پول مایحتاج او زینت آلات زرین خود را فروخت. توفو در وصف لی پو گوید:
اما پو، جامی سرشار به او بده،
صد شعر خواهد ساخت.
درون میکده ای در یکی از خیابانهای چانگان
چرت می زند؛
و با آنکه ولینعمتش او را فرا می خواند،
پا در زورق سلطنتی نمی گذارد،
می گوید: «خداوندگارا، بر من ببخشا،
من خدای شرابم»
لی پو در مدح «بی آلایش بزرگ» (یانگ کوی فی) شعر می سرود و از این رو فغفور بدو دوستی می نمود وصله بارانش می کرد. روزی مینگ هوانگ در «کوشک عود» جشن شقایق برپا داشت و لی پو را احضار کرد تا به افتخار محبوبه اش شعر سراید. لی پو چنان مست بود که شعر گفتن نتوانست. ناچار آب سرد بر چهره ی مهربانش ریختند تا به خود آمد و غزلسرایی آغاز کردو، در وصف رقابت گلهای شقایق با بانو یانگ کوی فی، داد سخن داد:
جلال ابرهای دامن کش در جامه ی اوست،
و جلوه ی گل در چهره ی او.
ای منظر آسمانی، تنها در آن بالا
برفراز «کوه گوهر»،
یا در «قصر بلورین» پریان، در زیر ماه یافت می شود!
با اینهمه او در این بستان زمینی
باد بهاری بآرامی بر نرده ها می وزد،
و دانه های درشت شبنم می درخشند...
پیروز است شوق بی پایان عشق،
که با باد بهاری در دل خانه کرده است.
کیست که از چنین ستایشی خرسند نشود؟ با این وصف، بانو یانگ دانست که شاعر او را ظریفانه هجو کرده است، و از آن پس کوشید تا شاه را به او بدگمان سازد. پس، فغفور بدره ای به لی پو داد و روانه اش کرد. یک بار دیگر شاعر راه سرگردانی پیش گرفت. به «هشت تن جاویدان جام »، که نقل مجالس چانگان بودند، پیوست و با شاعری به نام لیولینگ همداستان شد: لیولینگ متوقع بود که همواره دو خادم به همراه داشته باشد: یکی با کوزه ای از نوشیدنیها ، تا به خواجه نوشاند؛ و دیگر با بیلی آماده ی کار؛ تا چون خواجه را از پا در آورد، او را به خاک سپارد! می گفت: «امور این جهان مانند سبزاب رودخانه نااستوار است» براستی شاعران چین بر سر آن بودند که طهارت خشک فیلسوفان آن سرزمین را جبران کند، و از مله لی پو می گفت: «از بهر شستن غمهای دیرینه ی روح خود، صد خم شراب نوشیدیم.» وی مانند عمر خیام بشارت انگور را به جهانیان می رساند:
رود تند رو به دریا می ریزد و دیگر باز نمی گردد.
آیا نمی بینی که، بالای آن برج بلند، سپید مویی
در برابر آیینه ی روشن خود اندوه می خورد؟
جعدش، بامدادان، مانند ابریشم سیاه بود.
شامگاهان، سراسر چون برف.
بیا تا می توانیم از خوشیهای کهن طرفی بندیم
و ساغر زرین را از کف ننهیم و بی آن در ماعتاب نمانیم. ...
تنها آرزمند نشئه ی دیرپای شرابم،
و همین خواهم که هرگز به خود نیایم. ...
بیا امروز من و تو با هم شرابی خریم!
چرا بگوییم بهایش را نداریم؟
اسب من آراسته به گلهای زیباست،
قبای پوستین من هزار قطعه زر می ارزد،
از پسرک (خادم) می خواهم
که اینها را بدهد و شراب شیرین بگیرید
آنگاه من و تو غمهای ده هزار قرن را
فراموش می کنیم.
این غمها چه غمهایی بودند؟ خلجان عشق مردود؟ بعید است، زیرا با آنکه چینیان مانند ما عشق به دل راه می دهند، شاعران آنان به شدت ما از درد آن نمی نالند. تراژدی انسانی، بدانسان که از اشعار لی پو بر می آید، بازتاب حوادث بسیار است: جنگ و تبعید، هجوم آن لوشان و سقوط پایتخت، فرار فغفور، مرگ یانگ کوی فی، و بازگشت مینگ هوانگ به قصرهای ویران شده ی خود. لی پو سوگواری می کند: «جنگ را پایانی نیست.» و سپس با زنانی که شوهرانشان قربانی مریخ، خدای جنگ، شده اند، به همدردی می پردازد:
دی ماه است. دخترک افسرده ی وچو را بنگر!
نمی خواند، لب به تبسم نمی گشاید. ابروهای پروانه آسای او ژولیده اند.
دم در می ایستد و رهگذران را می نگرد،
و او را به یاد می آورد که تیغ برگرفت و برای حفظ مرز رفت،
او که در سرمای آن سوی دیوار بزرگ رنج عظیم برد،
او که در جنگ فرو غلتید و هرگز باز نمی گردد.
در تیردان زرینی، آراسته به پوست ببر،
در میان تار عنکبوت و گرد وغبار سالها،
دو تیر با پرهای سفید به یادگار مانده اند.
ای رؤیاهای میان تهی عشق، دیدار شما چه غماست!
دخترک تیرها را بیرون می آورد و می سوزاند و خاکستر می کند.
با ساختن سد می توان از جریان رود زرد جلو گرفت،
اما به هنگام برف و باد شمال، که می تواند از اندوه او بکاهد؟
لی پو را می توانیم در نظر آوریم که از شهری به شهری و از امارتی به امارتی می رود. آنچنان که تسوی تسونگ چی او را وصف می کند: «زایری هستی که کولباری پر از کتاب بر پشت داری و هزار و صدها فرسنگ و بیشتر طی طریق می کنی، زیر آستین، دشنه ای داری و در جیب، دیوانی شعر.» در این آوارگیهای طولانی، دوستی دیرین او با طبیعت وی را از آرامشی ناگفتنی برخوردار گردانید. از لابلای اشعار او سرزمین گل آذینش را می بینیم و در می یابیم که تمدن شهری که تمدن شهری در آن زمان بار سنگین ر روح چینیان نهاده است:
چرا درمیان کوههای سرسبز به سر می برم؟
می خندم و پاسخ نمی دهم. روحم آرام است،
روحم در آسمان و زمینی دیگر، که از آن هیچ کس نیست، ساکن است.
درختان هلو غرق در گلند، و آب روان است.
همچنین:
ماهتاب را در پای تختم دیدم؟
و پنداشتم که یخ بر زمین نشسته است.
سرداران، به نام کوثر تسی ای، که شورش آن لوشان را فرو نشانیده بود، وساطت کرد و حاضر شد که درجه و عنوان او را بگیرند و جان لی پو را ببخشایند. در نتیجه، حکومت از قتل لپی پو چشم پوشید و به تبعید او اکتفا ورزید. خوشبختانه بزودی فرمان عفو عمومی صادر شد، و لی پو با گامهای ناتوان و لرزان به سرزمین خود بازگشت. سه سال بعد، در بستر بیماری افتاد و درگذشت. اما راویان، که چنین مرگ ساده ای را برای چنان روح بزرگی شایسته نمی دانسته اند، روایت کرده اند که شبی، در حالت شوق و جذبه، برای گرفتن تصویر ماه در آب، خود را به رودی افکند و غرق شد!
سی جلد شعر لطیف و رقت آمیز از او مانده است و او را بزرگترین شاعر چین معرفی می کند. یک نقاد چینی می گوید: «وی تارک رفیع تاک است و از هزار تل و کوه بالاتر رفته است. خورشیدی است که هزار هزار ستاره ی آبی در برابر آن درخشش تابناک خود را از کف می دهند.» مینگ هوانگ و بانو یانگ مردند، ولی نغمه ی لی پو هنوز جان دارد:
کشتی من از چوبهای گرانبهاست. و سکانی دارد از ماده ای کمیاب.
خنیاگران، با نی لبکهایی از خیزران و طلا، در دو سر آن می نشینند.
چه خوش است کوزه ای شراب به دست گرفتن،
دختران نغمه سرا در کنار داشتن،
و شادمان با امواج بدین سوی و آنسوی رفتن!
شادمانترم از آن پری که در هوا
بر درنای زردفام خود سوار بود؛
و آزادم همچون آدم دریایی که، بی هدف، مرغان را دنبال می کرد.
اکنون، به نیروی خامه ی الهام یافته ی خود، «پنج کوه» را درهم می شکنم.
شعر من زاده شده است می خندم، و شادیم گسترده تر از دریاست.
ای شعر بیمرگ! ترانه های چوپینگ همچون مهر و ماه پرشکوه است،
حال آنکه کاخها و برجهای شاهان "چون" از تپه ها زدوده شده اند.

گوته در سمت مسئول نظارت بر امور ساختمانی قصر کارل آگوست – والی منطقه وایمار– در سال 1800 م دستور داد برای تزیین تالار بزرگ این قصر نقش برجسته ای از خمیر کاغذ بسازند و در آنجا نصب کنند. این نقش بر جسته از تعدادی مجسمه با زیرنویس هایی که حاوی کلمات قصار بزرگان می باشد، تشکیل شده است که سبک و سیاق آنها معماری آتن دوران کلاسیک را در ذهن بیننده تداعی می کند. بخاری این تالار با شیرهای مفرغی، به تقلید از شیرهای مصر باستان، مزین شده است. بالای این مجسمه ها، زیر یک خورشید بالدار نوشته ای به خط میخی به چشم می خورد که – البته نه چندان دقیق – از روی کتیبه های موجود در تخت جمشید کپی برداری شده است. گوته از طریق « یوهان گوتفریدهردر» با این خط آشنایی پیدا کرده بود که نمونه ی آن در گزارش سفر کارستن نیبور منتشر شده به سال 1772 م آمده است.

آشنایی گوته با حافظ در سال 1814م، یعنی در 63 سالگی او از طریق ترجمه ی خاور شناس اتریشی «فون هامرپور گشتال» صورت گرفت. مطالعه همین برگردان نه چندان دقیق و کامل از غزلیات حافظ آن چنان شور و شوقی در دل گوته سالخورده به وجود آورد که او را بر آن داشت تا اشعاری به شیوه این شاعر سترگ و ژرف اندیش بسراید؛ شاعری که گوته جوهر شعر شرقی را در وجود او می بیند.
اشعار موجود در حافظ نامه یعنی بخش دوم از دوازده بخش منظوم دیوان شرقی – غربی نشان دهنده آن است که گوته چه سان شیفته ی حافظ بود و چه اندازه برای این شاعر بزرگ ارج و اعتبار قائل می شد. در شعری با عنوان « بیکرانه» از همین بخش چنین می خوانیم:
تو بزرگی؛ چه، تو را نقطه ی پایانی نیست / بی سرآغازی نیز، قرعه فال به نام تو زدند. / شعر تو دوارست، همچنان ستاره سیارست، / مطلع و مقطع آن یکسان ست / و آنچه در فاصله این دو همی هست عیان / عین آنست که در اول و در پایان ست.
تو همان چشمه ی شعری که روان ست از آن / نغمه شوق و سرور همچو موج از پس موج/ .../ غزلی دلکش از سینه تو می تراود بیرون/ و گلویت که عطشناک مدام جرعه ای می طلبد / و دلی داری نیک که پراکنده کند مهر و صفا.
گو جهان یکسره ویران گردد/ حافظا با تو و تنها با تو/ خواهم اکنون به رقابت خیزم/ شادی و رنج از آن ما باد/ این دو همزاد و شریک/ عشق ورزی و باده نوشی نیز/ فخر من باد و هستی من باد.
اینک ای شعر بپا کن شرری!/گشتِ ایام ندارد اثری/ هر زمان تازه تری...
گوته در آینه ی جمال حافظ تصویر خویش را به وضوح مشاهده می کند. در عالم خیال این احساس به گوته دست می دهد که زمانی در وجود حافظ زندگی می کرده است. از این رو همانگونه که در بر گردان شعر بیکرانه دیدیم، حافظ را همزاد خویش می نامد.

ویژگی دوم از این هم فراتر می رود؛ گوته نه تنها در آینه ی جمال حافظ تصویر خویش را می بیند، بلکه در شعر و شاعری نیز او را مرشد و مراد می داند که مایل است با وی به رقابت برخیزد. به این ترتیب می توان حافظ را سرمشق گوته برای سرودن شعر در دوران سالخوردگی به حساب آورد.
گرچه گوته ی سالخورده در شعر حافظ به دیده یک سرمشق برانگیزنده و غنابخش می نگرد، لیکن در انتخاب سبک دیوان به گونه ای معکوس عمل می کند. چون آنچه گوته از ماهیت سبک شعر حافظ برداشت می کند، با ذهنیت هنری او – این پرورش یافته ی مغرب زمین و مکتب کلاسیک – در تضاد است، آن را نوعی بی سبکی می انگارد. گوته بر اساس این پندار در بخش یادداشتها و توضیحات می نویسد: این شیوه ای است که بی محابا والاترین و فرومایه ترین تصاویر را در هم می آمیزد و برای آنکه تأثیرات شگرفی بیافریند، ناهمگونها را در کنار یکدیگر می چیند، ما را در یک چشم به هم زدن از این جهان خاکی به آسمانها پرواز می دهد و از آنجا باز به این خاکدان برمی گرداند و بر عکس. بنابراین آنچه گوته به عنوان سرمشق برای سرودن اشعار دیوان انتخاب می کند، تصویر متضادی است از دنیای شعری خود او و درست همین امر تأثیری دگرگون کننده بر وی می گذارد و در واقع از این کلاسیسیست بزرگ یا رمانتیسیست بزرگ می سازد.
این خصوصیت سوم ما را به ویژگی دیگری راهبری می کند: گوته پس از آشنایی با این تصویر متضاد، به آنچه که از حافظ آموخته است، قناعت نمی ورزد، بلکه احساس می کند که این چهره های سه گانه یعنی همزاد، مراد و رقیب او را به مبارزه می طلبند و این مبارزه جویی قدرت خلاقه او را بیدار می کند و وی را بر آن می دارد که بکوشد تا به دنیای خیال انگیز و شاعرانه حافظ گام نهد و در آن فضای ملکوتی نغمه های شوق و سرور بسراید. این تغییر فضا ذهنیت کلاسیک گوته را متزلزل نمی سازد، بلکه همراه با شعر حافظ باب سبک و سیاق دومی بر گوته گشوده می شود، سبک و سیاقی بی پیرایه در کنار سبک مبتنی بر قوانین زیباشناختی مکتب کلاسیک.

با اندکی تأمل در سبک دیوان در می یابیم که از پشت نقاب شرقی آن، سبک آزاد شعر گوته در دوران جوانی قابل تشخیص است، سبکی که گوته در سالخوردگی بار دیگر به سراغ آن می رود و با الهام گرفتن از حافظ آن را به اوج کمال می رساند. پس حافظ نه تنها همزاد، مراد و رقیب این شاعر بزرگ آلمانی است، بلکه شعر حافظ را نیز می توان پیش فرم اشعار گوته در دیوان شرقی – غربی به شمار آورد. گوته خود در این باب می سراید:
سخن را عروس نامیده اند
و اندیشه را داماد،
قدر این پیوند را آن کس می شناسد
که حافظ را بستاید.
این سروده ی گوته آشکارا به این بیت حافظ اشاره دارد:
کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند
این سبک آزاد قبل از هر چیز در به کارگیری عناصر نثر در شعر خلاصه می شود؛ یعنی در آمیزش جاندار نظم و نثر که به واسطه شعر هم به زندگی نزدیک تر می شود و هم گستردگی درونی عظیمی پیدا می کند. این سبک ضمن آنکه خودآگاه، بی پروا، روزمره و هزل آمیز است، غنی، والا و لطیف نیز هست و نه تنها قادر است به کمال و تعالی دست یازد، بلکه حتی به سان لهیبی سر بر می کشد، لهیبی که در کوره ی آن زبان نثر به وسیله ای برای آفرینش والاترین شعرها تبدیل می شود.
در واقع می توان گفت که گوته به هنگام تصنیف دیوان در اندیشه دفاع از خویش در حوزه شعر غنایی بوده است. برای هر ایرانی غرور آفرین و مایه مباهات است که گوته از سوی یک شاعر پارسی گوی برانگیخته می شود تا دیگر بار به سراغ این فرم آلمانی مورد استفاده اش در آثار دوران جوانی برود.
گوته اشعار حافظ را به دیده ی شکلی مطلوب و آرمانی برای سرودن شعر در دوران سالخوردگی خویش می نگرد، شعری که در آن حکمت و شباب به زیباترین وجهی با یکدیگر پیوند خورده اند. در مفهوم سالخوردگی تعمق، تفکر و تعقل نهفته است و در مفهوم شباب گرمی، حیات و شور عشق؛ «تسلیم» مصداق این یکی است و «چیرگی» مصادق دیگری، این دو در شعر خیال انگیز که همان شکل مطلوب و آرمانی شعر است، در هم آمیخته اند و این درست همان برداشت است که گوته از شعر همزاد ایرانی خود داشته است. عنصر اصلی اشعار دیوان شرقی – غربی را دیگر نه قالب و حدود و ثغور؛ بلکه آنچه سیال و بی مرز است تشکیل می دهد.
" هاینریش هاینه" در سال 835 م، در جزء یکم اثر خود با عنوان " مکتب رمانتیک " درباره دیوان چنین اظهار نظر می کند: در این اثر، گوته سرمست کننده ترین شوق زندگی را به نظم کشیده است و این کار چنان ساده، موفق، لطیف و مدهوش کننده صورت گرفته است که انسان در شگفت می ماند که چگونه انجام چنین کاری در زبان آلمانی امکان پذیر شده است. معجزه این کتاب غیر قابل توصیف است. دیوان گوته درودی است که مغرب زمین به مشرق زمین می فرستد. این درود بدان معناست که غرب از معنویت گرایی یخ زده و بی رمق خسته و دلزده شده است و می خواهد در فضای سالم شرق به کالبد خویش جانی تازه ببخشد.
گوته پس از آن که در «فاوست» ناخشنودی خود را از معنویت انتزاعی و نیاز خویش را به لذتهای واقعی و حقیقی ابراز می دارد، خود را با تمام وجود در آغوش تجربیات حسی می اندازد و به این ترتیب دیوان شرقی– غربی را می آفریند. پس دیوان شرقی – غربی حاصل فرار یک رمانتی سیست از واقعیت حال به سرزمین رؤیایی گذشته نیست، بلکه حاصل فرار از فریب ظواهر بی ثبات به حقیقت جاودانه ی پدیده های اولیه ی حیات است، بدین معنی که آنچه را که باقی است در آنچه که فانی است مشاهده و تمام اشیای موجود در جهان را به عنوان تمثیلی از جاودانگی تفسیر کنیم. جوهر هنری سبک دیوان هم در همین نوع برداشت و عملکرد نهفته است. به گفته گوته: آنگاه که هنر در برابر شیئی بی تفاوت و خرد کاملا مطلق می شود، هنر والا شکل می گیرد.
به قولی دیگر، هنر سبک دیوان در این است که اشکال هزار چهره ی این جهان را به کمک قدرت تخیل بر می نمایاند و آنچه را که به ظاهر بی اهمیت به نظر می رسد، به طرز معجزه آسایی پر اهمیت جلوه می دهد. دیوان دارای سبک شاعرانه است که می توان آن را نوعی بافندگی ذهن به شمار آورد و از این رو شعری بسیط ارائه می دهد که هدف اصلی آن دستیابی به روابط معقولی است که به واسطه ی آنها صور این جهانی به طور سلسله وار به هم پیوند می خورند. اما چرا گوته بر آن شد تا به تقلید از حافظ بپردازد؟ پاسخ به این پرسش را از زبان نیچه می شنویم: نوابغ بر دو دسته اند، یکی آنکه اصولأ باور می کند و خواستش این است که بارور کند و دیگری آنکه علاقه ای وافر به بارور شدن و زادن دارد.
از گروه نخست ، پیش از هر کس نام هایی چون حافظ و شکسپیر به ذهن متبادر می شوند، و از گروه دوم به حتم نام گوته در صدر قرار می گیرد. اشعاری که گوته به سبک و سیاق شعر یونان باستان سروده، بهترین گواه این مدعاست. در واقع حضور عنصر یونانی در روح و روان گوته موجب شیفتگی او نسبت به فرمهای یونانی بوده است. اما گوته به این خاطر از این قالبهای شعری کهن استفاده کرده؛ زیرا در این کار نوع احساس شوق وصال به وی دست می داده است. گوته در واقع نابغه ای است با ویژگیهای جنس مؤنث که در نتیجه بارور شدن های مکرر به وجودی غول آسا بدل شده، آن سان که گویی کل جهان هستی را یکجا فرو بلعیده است.
با آنکه گوته پروایی نداشت که بزرگان عرصه ادب، الهام بخش او باشند، اما هیچ گاه در طول زندگی مقلد محض نبوده است. آنچه به ظاهر تقلید می نماید، الگو برداری به معنای واقعی کلمه نیست بلکه گوته نکته ای غیر خودی را برمی گزیند و آنگاه در ذهن و زبان خود بدان شکل مأنوس و مورد نظر خویش را می دهد. گوته خود نحوه فعالیت هنری اش را در این سطور خلاصه می کند:
همیشه تنها آنچه را به رشته تحریر در آوردم، / که احساس می کردم و بدان باورمند بودم، / به این سان، ای عزیزان ! خود را پاره پاره می کردم/ و همواره باز به همان هیأتی در می آمدم که بودم
گوته در تاریخ 16 مه 1815 به ناشر خود « فریدریش کوتافون» کوتندورف می نویسد: هدف من از تصنیف دیوان شرقی – غربی این است که به شیوه ای شعف انگیز غرب را به شرق، گذشته را به حال و عنصر ایرانی را به عنصر آلمانی پیوند کنم و سنتها و طرز تفکر های دو طرف را در هم بیامیزم.
گوته در دفتر ششم دیوان با عنوان حکمت نامه در چهار پاره ای چنین می سراید: چه با شکوه این شرق / از پس دریای مدیترانه به این سوی راه گشود؛ / تنها آن کس می داند کالدرون چه سان نغمه سرایی کرده است/ که قدر حافظ را بشناسد و به او عشق بورزد.
گوته برجسته ترین ویژگی شعر حافظ را نیز در ذهنیتی می بیند که بر آن است تا دور از ذهن ترین مفاهیم را به هم پیوند کند. در بخش یادداشتها و توضیحات می خوانیم: به ذهن یک شرقی در همه حال فکری می کند که برای او که عادت دارد به سادگی دور از ذهنترین مفاهیم را به هم پیوند زند، این امکان را فراهم می سازد تا با ایجاد پیچشی در یک حرف یا یک هجا باز اضداد را از هم جدا کند.
آنچه گوته همواره در سرمشق خود حافظ مشاهده می کند و مورد ستایش قرار می دهد، همانا زنده دلی است. شکل متعالی زنده دلی، شوخ طبعی است یا همان چیزی است که ما در مورد حافظ به رندی تعبیر می کنیم.
ویژگی بارز دیوان نیز این است که گوته در این اشعار جاویدان، در قالب نوعی کمدی الهی، به والاترین شکل شوخ طبعی دست می یازد. این شوخ طبعی بازتاب احساس آزادی باطنی انسانی اندیشه گر است که توانایی آن را دارد که عشق به دنیا و چیرگی بر آن را به هم پیوند بزند. این شوخ طبعی بر اساس ماهیتش مفهومی دوگانه است، درست مانند وسیله ابراز آن یعنی خنده، با هر خنده در آن واحد هم به دنیا تبسم می کنیم و هم آن را به سخره می گیریم. علاقه به دنیا و توان دل برکندن از آن، دو احساس شادی بخش هستند که ابتدا با یکدیگر به رقابت بر می خیزند تا سرانجام صلح جویانه باز با هم یکی شوند. پس ماهیت شوخ طبعی در حقیقت این است که بر هر آنچه است و موجب دلبستگی بی قید و شرط انسان به این خاکدان می شود، خط بطلان بکشد یا به بیان رند شیراز سخن بگوییم:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
این گونه است که گوته در آینه جمال حافظ تصویر خود را می بیند و رند شیراز را برادر دو قلوی خویش خطاب می کند و هوای آن را در سر می پرورد که با وی به رقابت برخیزد.

«دانته آلیگیری» در 6جولای سال 1265 در شهر «فلورانس» که یکی از جمهوری های متعدد ایتالیایی آن زمان محسوب می شد در خانواده ی متوسطی به دنیا آمد و در سال 1321 میلادی در سن 56 سالگی در گذشت.
دوران کودکی دانته در میان محیطی از آشفتگی، جنگ و ستیز و دسیسه و نیرنگ (بین حزب پاپ و حزب سلطنتی) طی شد. خانواده دانته از حزب پاپ حمایت می کرد و با پیروزی نظامی آنها ، چند ماه پس از تولد دانته ، خانواده او از نظر سیاسی پیشرفت نمود. سالها بعد دانته به خاطر وابستگی سیاسی خود رنج بسیارکشید. در توضیح اشعار او، مطالب زیادی درباره این اذیت و آزارهای نگاشته شده است.
او تحصیلاتش را در «دارالتعلیم مذهبی برادران کهتر» شروع کرد. زندگانی دانته سرشار از تلخکامی ها و محرومیت ها بود. دانته در دانشگاه های «فلورانس» و «پالودا» به کسب علم و دانش پرداخت. وی یکی از شاگردان برجسته بود و به رشته های فلسفه و طبیعی و اخلاق توجه و علاقه ی زیاد داشت.
دانته در نه سالگی دلباخته ی دختری به نام «بئاتریس»(1) شد که نسبت خویشاوندی با دانته داشت. آشنایی آن دو در یک محفل خانوادگی آغاز شد. عشق دانته به بئاتریس روزبروز شدید می شد، این عشق سال ها ادامه یافت و دانته در 19 سالگی نخستین اشعار خود را در وصف عشق آسمانی خود سرود و محبوبش بئاتریس را بسان فرشتگان و به پاکی و صفای آنها دانست و تشبیه کرد.
بئاتریس با وجود آنکه از علاقه و محبت دانته نسبت به خود آگاه بود، معهذا به مرد دیگری شوهر کرد و آمال و آرزوهای دانته را بر باد داد و روح و قلبش را جریحه دار کرد. دانته حتی در لحظات پایان زندگی نیز این خاطره ی دردناک را بر زبان می آورد. اما ازدواج بئاتریس چندان دوام نیافت و او در عنفوان جوانی در سال 1290 در 24 سالگی مرد. دانته که هنوز در آتش بی مهری و سست عهدی محبوب می سوخت و اشعاری شورانگیز در این زمینه می سرود، ناگهان با غم مرگ بئاتریس مواجه شد. او که شاعری تازه کار بود با غم و اندوه تازه اش به دامان شعر و شاعری پناه برد و شاعری شوریده و توانا گشت و اشعار بسیاری درباره ی بئاتریس زیبا سرود. وی یکسال پس از مرگ بئاتریس با زنی به نام «جما» ازدواج کرد اما این ازدواج نتوانست خاطره ی بئاتریس را از خاطر وی محو نماید.

«دانته» درسی سالگی به فعالیت های سیاسی پرداخت و در چند زد و خورد قوای فلورانس با همسایگان کشور خود شرکت کرد و در سال های 1296 و 1297 به عضویت «شورای صد نفری» فلورانس انتخاب گردید و چهار سال بعد، یعنی در سال 1300، به سِـمت سفیر فلورانس به «سن جمیتانو» عزیمت نمود و چند ماهی نیز سِـمتی نظیر «ریاست دیوانعالی کشور» فلورانس را عهده دار شد. در این پست جدید خود چندین نطق آتشین و پرشور بر ضد پاپ که در سرنوشت ملت و موطن دانته دخالت می کرد، ایراد نمود. حکومت پاپ در آن سرزمین توأم با تصفیه ی خونینی بود که عده بیشماری در این راه قربانی شدند و مهمترین قربانی این تصفیه انتقامجویانه، خانواده ی دانته بود. هنوز چند ماهی از حکومت پاپ در فلورانس نگذشته بود که در 27 ژانویه سال 1302 اولین حکم عدلیه درباره ی او در دادگاه فلورانس عنوان شد: محکومیت دانته به ظاهر «سوء استفاده از اموال دولتی» بود، ولی در باطن پاسخی از طرف پاپ به حملات دانته در سخنرانی هایش بود.
دادگاه به طور غیابی تشکیل جلسه داد و وی را به دوسال تبعید و پرداخت جریمه ی نقدی و همچنین محرومیت ابد از حقوق مدنی محکوم کرد، مدتی نیز برای دستگیری وی جایزه ای تعیین شد.
از این تاریخ دربه دری و آوارگی دانته شروع شد. دوری از خانواده، دوری از زن و چهار فرزندش، هر روز او را شکسته تر و رنجورتر می کرد، چون خانواده او حق نداشتند به هیچ وجه از «فلورانس» خارج شوند. بدین ترتیب دانته تا پایان عمر موفق به دیدار زن و فرزندانش نگردید و همچنان در آتش دوری عزیزان خود سوخت و تباه گردید. بقیه ی عمر دانته به سیر و سیاحت در کشورهای مختلف جهان سپری شد تا این که سرانجام در شب 14 سپتامبر سال 1321 میلادی تنها و بی کس با دنیای دردناک خود وداع کرد.

دانته آلیگیری طی دوران زندگی خود دست به انتشار کتاب های متعددی زد که معروفترین آنها «زندگانی نو»، «ضیافت»، «سلطنت»، «آهنگ ها» و بالاخره شاهکار او کتاب «کمدی الهی»(2) است. این کتاب در سه بخش نگاشته شده است: دوزخ ، برزخ و بهشت که تنها اشاره ای به تثلیث مسیحیان نیست، بلکه اشاره ای است به ساختار جهان و آموزش کلاسیک آن را نباید دست کم گرفت. دوماً او 34 سرود برای دوزخ و 33 سرود برای برزخ و بهشت می سراید.
چنانچه اولین سرود دوزخ را به عنوان مقدمه تمام کتاب فرض کنیم، بنابراین 33 سرود دیگر باقی می ماند که خاص دوزخ است. در اینجا به این نکته بر می خوریم که عدد 33 چه معنایی دارد؟ ظاهرا این عدد به سن عیسی مسیح در زمان مصلوب شدند اشاره دارد. نگاهی سطحی به کمدی الهی ، نشانگر تجربه ای مشابه در زندگی خود دانته نیز هست. معذلک عدد 33 به درخت زندگی (کریستین کابالا) اشاره دارد. 32 راه درونی به سوی درخت وجود دارد سپس مشاهده می شود که راه سی و سومی هم هست که به خدا می رسد.
سوم: دانته در کتابterza rima (یک الگوی وزن شعری) می نویسد:aba،bcb، cdc، و ... به این ترتیب عدد 3 در تمام بخش های کار او حضور دارد از ساختار اساسی کار گرفته تا جزئیات.
چهارم: ساختار درونی هر یک از سه بخش کمدی الهی است که توضیح جامع از آن در این اختصار نمی گنجد.

تاریخ درستی از تحریر کتاب کمدی الهی در دست نیست؛ عده ای معتقدند که این کتاب پس از مرگ بئاتریس نوشته شده است، جمعی دیگر نیز عقیده دارند تألیف که این کتاب از سال 1314 تا سال 1321 به طول انجامیده است.
انتشار این کتاب در شرایط قرون وسطایی آن زمان ، اعجاب انگیز بود. پس از مرگ دانته، این کتاب به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه شد.
بهترین نویسندگان و شعرا مانند«لامارتین» «ویکتورهوگو»، «ولتر» و «شاتوبریان» لب به تحسین دانته گشودند و طی مقالاتی در روزنامه ها و مجلات، او را بزرگترین شخصیت فلسفی و ادبی معرفی کردند. همچنین گروهی مأموریت یافتند برای درک لغات و اصطلاحاتی که در این کتاب به کار برده شده، تحقیق نمایند. کتاب «کمدی الهی» در شمار با ارزش ترین آثار دنیای ادب قرار دارد و نام دانته را نیز جاودانی کرده است.

«هرمان هسه» شاعر و نویسنده بزرگ آلمانی در دوم جولای سال 1877 در شهر «کالوCalw» از شهرهای جنوبی آلمان دیده به جهان گشود و در 9 آگوست سال 1962 در سویس در گذشت.
پدرش از اهالی «استونی»(1) در سواحل دریای «بالتیک»و مادرش سویسی در منطقه فرانسه زبان ها بود. پدر و مادر هسه هر دو از مبلغین مذهبی بودند و خود او نیز در ابتدای جوانی به این کار اشغال داشت، ولی مذهب خشونت آمیز خانواده آنها، نخست او را به بدبینی و سپس به عصیان کشانید، بدین معنی که در 15 سالگی از صومعه گریخت و پدر و مادرش با تمام کوشش خود نتوانستند او را به صومعه باز گردانند. هسه چندی در شغل قفل سازی کار آموزی کرد و سرانجام سر و کارش به کتابفروشی افتاد. در 13 سالگی مصمم شده بود که «یا شاعر شود یا هیچ.»
در سال 1899 نخستین اثر شعری خویش را انتشار داد و پس از انتشار «پیترکامن سیند»(2) و موفقیتی که به دست آورد نویسندگی را پیشه کرد. آنگاه دست به سفری طولانی به مشرق زمین زد.
هسه مدتهای مدیدی در «هندوستان» در میان جنگل ها با بودائیان می زیست و با آیین آنها آشنا گشت و به تدریج علاقه ی شدیدی به وارستگی این مردم پیدا کرد؛ به طوری که در بیشتر آثار خود عقاید و زندگی آنها را تشریح نموده است.
در سال 1912 به سویس رفت و در سال 1923 تابعیت این کشور را پذیرفت و تا آخر عمر در همین کشور زندگی کرد. در آغاز جنگ جهانی اول ، اعتقادات شخصی وی و بحران های داخلی ، او را به آنجا کشاند که با یکی از پیروان کارل گوستاو(3) و یونگ دست به روانکاوی بزند. روان شناسی یونگ به آثار او بُعد جدیدی داد. دمیان(4) 1919 سیدارتا(5) 1922 و گرگ بیابان(6) 1927 نیز تأثیر نیچه ، داستایوسکی ، اسپنگلرو صوفیگری بودایی را آشکار می کنند.
هرمان هسه مدتها با نام مستعار «امیل سینکلر» به نثر آثار خویش می پرداخت. وی در سال 1945 به دریافت «جایزه ادبی گوته» نایل گشت و در سال 1946 آکادمی سوئد «جایزه ادبی نوبل» را به واسطه نوشتن کتاب «آقای لودی: بازی مهره های شیشه ای» (7) به وی اهدا نمود.

هسه نویسنده ای صلح طلب و گوشه گیر بود که آثار گرانبهایش در ادبیات، مقام شامخی را احراز نموده اند.
دیگر آثار مهم هسه عبارتند از: «گرترود»(8) «دانشمندی از مشرق زمین»(9) «سفر مشرق زمین»«شادی نقاشی» «نظرات سیاسی» «کنولپ»(10) «نارسیس و گولدموند»(11) «گلازپرلن شپیل »(12) .
این رمان ها بر اساس این عقیده نگاشته شده اند که تمدن غرب محکوم به فناست و انسان باید به بیان افکار و احساسات خود بپردازد تا ماهیت وجودی خویش را بیابد.
دوره ی سوم آثار او در سال 1930 با «نارسیس و گولدموند» و «مرگ و عاشق»(13) شروع شد. این آثار طغیان شاعر را در قبال تداوم سلسله مراتبی رفتار اجتماعی به تعادل می رساند. در کتاب «سفر به شرق» و «بازی مهره های شیشه ای» جستجو برای آزادی با سنت، تضاد پیدا می کند و به ایثار شخصی منجر می شود که آکنده از خویشتن بینی است.
هسه پس از1943 ، دیگر رمانی ننوشت ، اما به انتشار مقالات ، نامه ها ، اشعار ، دوره ها و داستان هایش ادامه داد. او رمان هسه در دهه 1950 در کشورهای انگلیسی زبان بسیارمحبوبیت یافت؛ یعنی جایی که نقد ارزش های بورژوازی و علاقه به فلسفه دین شرق و روان شناسی یونگ ، پژواک دلمشغولی های نسل جوان بود.
مثل همه كسانی كه در جوانی می میرند، فدریكو گارسیالوركا هم می توانست آینده ای دیگر داشته باشد. چه می شد اگر لوركا بیشتر زندگی می كرد یا حداقل در كشوری می زیست كه در آن از دیكتاتوری خبری نبود شاعر و درام نویس به خصوص شاعر اسپانیایی، در زمان حیاتش یكی از مردمی ترین چهره های نسل ادبی خود بود. شعر او خط دهنده شعر زمانه خودش بود. او در فوئنته باكرو نزدیك گرانادا در پنجم ژوئن 1898 متولد شد. «پدرم كشاورز بود. مردی ثروتمند و مبتكر و یك سواركار بی همتا و مادرم دختری از یك خانواده ممتاز.» یازده ژوئن فدریكو را در كلیسای دهكده تعمید دادند. سال های كودكی اش را در روستای خودشان و بالدروبیو، روستای مجاور گذراند. در شش سالگی همراه خانواده اش به بالدروبیو نقل مكان كرد. اولین حروف الفبا را مادر به فدریكو یاد می دهد و سپس كودك به مدرسه روستا می رود.
اما درس خواندن هرگز مانع تماس و ارتباط او با طبیعت و مردم نمی شود. دوستی او با خدمتكارهای خانه، نخستین جرقه های علاقه به موسیقی را در وجود او روشن می كند. علاقه و شناخت فرهنگ فولكلور نیز كه در آثار او به وفور به چشم می خورد مرهون همین ارتباط ها است.
در سپتامبر 1909، با خانواده اش به گرانادا مهاجرت می كند و دوره متوسطه را در این شهر به پایان می رساند. «زیاد درس می خواندم. اما در ادبیات و تاریخ زبان و ادبیات كاستیانی زبان رسمی اسپانیا رد شدم. در عوض، در لقب دادن و اسم مستعار گذاشتن روی آدم ها شهرت و موفقیت قابل تقدیری پیدا كردم.»
پس از اخذ دیپلم، در مركز هنری گرانادا ثبت نام و هم زمان در دانشگاه همین شهر شروع به تحصیل فلسفه، حقوق و ادبیات می كند. آشنایی او با جوانان روشنفكر آوانگارد پای او را به محفل «گوشه دنج» در كافه آلامدا باز می كند. دغدغه اصلی فدریكو اما هنوز موسیقی است و به آموختن گیتار و پیانو ادامه می دهد. دوستی او با استادش در دانشكده حقوق، فرناندو روئیس او را وارد محفل هنرمندان گرانادا می كند. در بهار و تابستان 1916، فدریكو با همین گروه همراه با شاگردان دوره تئوری و ادبیات هنر در دانشگاه، به سفری مطالعاتی در سراسر آندالوسیا می رود. در این سفر، آنتونیو ماچادو را كه استاد زبان فرانسه در انستیتوی شهر بائسا است می شناسد. این آشنایی تاثیر ژرفی بر فدریكو می گذارد و بعد از این سفر است كه اولین آثار ادبی اش در قالب مقاله هایی درباره سوریا و همین طور موسیقی در بولتن ادبی مركز هنری گرانادا منتشر می شود. اولین شعر های فدریكو هم تاریخ همین سال را دارند، «ترانه داستانی غمگین» آوریل و «دعای گل های سرخ» مه. بعد سفری دیگر است به ایالت كاستیا كه میوه آن مجموعه خاطرات و نثر هایی نظم گونه هستند كه بعدها كتاب اول او با نام «برداشت ها و سرزمین» را می سازند.
در سال 1919 به توصیه فرناندو روئیس، دوست و استادش، برای ادامه تحصیل به مادرید می رود و در خوابگاه دانشجویی مادرید اقامت می كند. دوران خوابگاه، بهترین دوران زندگی او محسوب می شود. او چندین ترم متوالی را با شادی بین جوانان روشنفكر هم نسلش می گذراند. این خوابگاه، محل پرورش بزرگ ترین استعدادهای اسپانیا است: امیلی پرادوس، سالوادور دالی، خوسه مونه رو بیا، لوئیس بونوئل ساكنان ثابت خوابگاه هستند و استادان بزرگی مثل خیمه نس و شاعران جوانی چون رافائل آلبرتی مرتب به آنجا سر می زنند.
در مادرید، فدریكو در دانشكده ادبیات و فلسفه ثبت نام می كند، اما به ندرت در كلاس ها شركت می كند. دوست دارد دانشجویی جاودان باشد اما از طرفی هم دلش می خواهد درسش را تمام كند و استاد شود. این درگیری درونی تا 30سالگی او طول می كشد. تا این سن كه دیگر از راه كارگردانی و نوشتن تئاتر پول درمی آورد، همچنان از نظر مالی وابسته به خانواده اش می ماند. اولین اثر دراماتیك اش را با نام «نفرین پروانه» در 1919 در مادرید می نویسد. كار در تئاتر اسلابا به صحنه می رود. یك شكست تمام عیار است. دو سال بعد فدریكو اولین كتاب شعرش با نام «مجموعه اشعار» را چاپ می كند و خوان رامون خیمه نس از او دعوت می كند در مجله اش كه «نمایه» نام دارد، با او همكاری كند. لوركا شروع به نوشتن «آواز كولی» می كند.
در مركز هنری گرانادا درباره آوازهای كولیان سخنرانی می كند. مدتی را در گرانادا می گذراند و در بازگشت به مادرید، در خوابگاه با سالوادور دالی آشنا می شود كه تازه درسش را به عنوان طراح و نقاش آغاز كرده است. این دوستی همچون دوستی اش با رافائل آلبرتی رابطه ای بسیار تاثیرگذار بر ادبیات او را شكل می دهد. در این دوره لوركا بر دو اثر «آوازها» و «ماریانا» كار می كند.
در 1924 شروع به تنظیم نهایی «داستان های منظوم كولی» می كند گرچه براساس نامه ای كه حداقل یك سال قبلش برای فرناندس آلماگرو نوشته است شروع كتاب می بایست قبل از 1923 باشد.
در پاییز 1924 «داستان عشق دن پرلیمپلین بابلیسا در باغش» را در قالب نمایشنامه می نویسد و بهار سال بعد، پس از آشنایی با آناماریا خواهر سالوادور دالی«در باستر كیتون دوشیزه، دریانورد و دانشجو» را در همان سال ها در نامه ای به دوستش ملچور فرناندس آلماگرو اعتراف می كند: «این روزها در گرانادا خیلی حوصله ام سر می رود. به علاوه اینكه آثارم را حتی یك ذره هم دوست ندارم. مرا نگران می كند. نه توانسته ام و نه می توانم آنچه را كه درونم می گذرد بیان كنم. در همه آثارم به یك نوع فقدان یا كمبود حضور خودم یا یك شخصیت انسانی برمی خورم. احتیاج دارم بروم یك جای دور.»
علاوه بر این در نامه ای دیگر به خورخه گیین آرزویش را مبنی بر بی نیازی و استقلال مالی در جملاتی پراكنده بیان می كند جملاتی كه ظاهرا نشان می دهند باز هم خود را برای تدریس آماده می كند. «... از طرفی دلم می خواهد مستقل باشم تا بتوانم خودم را به خانواده ام ثابت كنم. آنها همه امكانات را برایم فراهم كرده اند. در خانه كمی راجع به این مسئله حرف زده ام. پدر و مادرم از خوشحالی پر درآورده اند. به من قول داده اند اگر زودتر شروع كنم به درس خواندن به من پول می دهند تا به ایتالیا بروم، سفری كه همیشه دلم می خواسته. من تقریبا تصمیمم را گرفته ام و می خواهم مصمم تر هم باشم، اما راستش نمی دانم این كار را چطور انجام می دهند. انگار باید حسابی به كله ام فشار بیاورم تا بتوانم چنین كاری را به سرانجام برسانم. من هر چیزی می خورم، می نوشم و می فهمم در شعر است. برای همین دست به دامن تو شدم. به عقیده تو برای استاد شدن باید چه كار كنم ... بله استاد شعر: چه كار باید كنم كجا باید بروم چی باید بخوانم چه دوره هایی به دردم می خورند جوابم را بده. عجله ای ندارم، اما می خواهم این كار را بكنم تا فعالیت شعری ام را توجیه كرده باشم.»
در فوریه 1927 «تنهایی» را می نویسند و «آوازها» را به چاپ می رساند.
در ماه مه همین سال، تئاتری به نام «ماریا پیندا» را به قلم خودش به صحنه می برد. تئاتر به موفقیت عظیمی دست پیدا می كند. اما زندگی شخصی او همچنان دستخوش تلاطم است. در نامه ای به سباستین گاش می نویسد: «نمی توانی تصور كنی كه حالم چقدر بد است. دارم یك بحران احساسی را پشت سر می گذارم. امیدوارم سالم از آن بیرون بیایم.»
در همین سال، هنگام اجرای نمایش با بیسنته الكساندری آشنا می شود. این دیدار و سفری كه جمع شاعران به سویا دارند سبب شكل گرفتن نسل نوین شاعران اسپانیا با عنوان «نسل 27» می شود. یك سال بعد این گروه مجله گایو خروس را بنیان می گذارند. لوركا، در همین سال، بالاخره «داستان های منظوم كولی» را چاپ می كند. اثری بسیار زیبا كه آن را پوسته داغ تابستان نام می نهند، حالا او یك شاعر معروف است. علاوه بر شعرهایش، همه او را به خاطر نمایشنامه ها و مقالاتش نیز می شناسند. این معروفیت زمان كوتاهی او را اقناع می كند و بعد در او احساس خشم برمی انگیزد. بعد از این موفقیت ها دچار بحران عاطفی و حرفه ای می شود و بسیار نگران یافتن سبكی كه او را از سادگی «داستان های منظوم كولی» دور كند. جایی می نویسد: «می خواهم به فضای شخصی خود برسم. اگر از موفقیت های احمقانه می ترسم، دلیلش دقیقا همین است. آدم معروف باید قلبی سرد داشته باشد و بتواند بی توجه، از كنار نورافكن هایی كه به رویش نشانه رفته اند بگذرد.»
سالوادور دالی نیز نقدی بی رحمانه بر كتاب او می نویسد: «شعر تو پر از مایه های سنتی است. در آن، جوهر ذاتی غنی تری در مقایسه با همه آنچه تا به حال نوشته ای وجود دارد، اما كاملا به قالب های شعر كهن چسبیده است. از اینكه روی آدم تاثیر بگذارد یا بیان كننده آرزوهای انسان امروز باشد ناتوان است. شعر تو به دست و پای هنر اشعار كهن پیچیده است.» در 1929، حكومت دیكتاتوری با به نمایش درآمدن اثر تئاتری او به نام «داستان عشق دن پرلیمپلین بابلیسا در باغش» مخالفت می كند. فدریكو به تشویق دوست و استادش روئیس، این بار به آمریكا سفر می كند و یك سال به عنوان دانشجوی دانشگاه كلمبیا در آمریكا می ماند. این اقامت به او كمك می كند زبان نویی برای شعرش بیابد. مجموعه «شاعر در نیویورك» كه سبكی متفاوت و عمقی بیشتر از آثار پیشین او دارد، محصول همین دوران است. این اثر نشان وحشت و بیگانگی شاعر با شهری است كه مدرنیته كه بسیاری از آوانگاردهای زمانه به آن به چشم راه نجات و امید می نگریستند آن را از شور انسانی تهی كرده است. اما خود او هیچ وقت چاپ اثرش را نمی بیند، چون اثر بعد از مرگ او، در مكزیك به چاپ می رسد. سال بعد فدریكو به اسپانیا برمی گردد و در 1931، با برقراری حكومت جمهوری در اسپانیا، در جشن ها شركت می كند و با كمك فرناندو روییس گروه تئاتر «باراكا» را راه می اندازد: تئاتری كه برنامه اش اجرای آثار كلاسیك تئاتر در روستاها و شهرهای كوچك اسپانیا است.
«یرما و عروسی خون» آثار همین دوران لوركا هستند. حالا او بیشتر قطعات تئاتری می نویسد و بیشتر وقت اش را